𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌
𝑾𝒉𝒆𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑯𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑻𝒖𝒓𝒏 𝑩𝒂𝒄𝒌
p13
تهیونگ خنده ی ریزی کرد که از چشم جونگکوک دور نموند.
ناگهان همه جا تاریک شد:« خب دیگه وقت خوابه، باشه؟»
تهیونگ سرشو تکون داد.
جونگکوک با چشم هاش اتاق رو گشت:« خب، با لباس خواب میخوابی یا با همین لباس راحتی ؟»
تهیونگ کمی فکر کرد:« اوممم ، لباس خواب! اون..اوناهاشش، تو اون..اون کشوهه.»
جونگکوک کشو رو باز کرد. نگاهش رو به لباس خواب های سفید و مشکی داد. لباس ها دور از انتظارش بودن. توقع داشت کلی لباس خواب رنگی رنگی با طرح های بچگونه ببینه، اما خیلی زود لبخند زد:« خب، سفید رو دوست داری یا مشکی؟»
تهیونگ کمی فکر کرد:« اوممم، سفید؟» جونگکوک لبخندی زد و لباس خواب سفید رو بیرون آورد:« مطمئنم خیلی بهت میاد! من میرم بیرون تا تو لباس هاتو عوض کنی، باشه؟»
تهیونگ کمی فکر کرد، طوری که انگار موافق نبود. اما در آخر سر تکون داد و جونگکوک اتاق رو ترک کرد.
۵ دقیقه گذشته بود و جونگکوک روی مبل نشسته بود و منتظر تهیونگ بود.
که صدایی از توی اتاق شنید:« ایییششش!»
جونگکوک سریع سمت اتاق رفت و در زد:« بیام تو؟»
تهیونگ جواب داد:« بیا...بیا تو!»
جونگکوک وزن دستشو روی دستگیره در انداخت. با تهیونگ رو به رو شد که دکمه های لباسش رو جا به جا بسته بود.
این باعث شد خنده ای بکنه.
تهیونگ با چهره ای کلافه با دکمه های لباسش ور میرفت.
جونگکوک جلو رفت:« صبر کن.. »
تهیونگ دستش رو از دکمه های لباسش جدا کرد و بالای سرش نگه داشت. جونگکوک دکمه هایی که اشتباه بسته شده بودن در باز کرد و با صبر و آرامش دونه به دونشون رو سر جاشون بست:« اینم از این. »
تهیونگ توی آینه نگاهی به خودش انداخت.
جونگکوک نگاهش رو به تهیونگ داد:« دیدی گفتم، واقعا بهت میاد! »
تهیونگ دستش رو تکون داد و با تردید نگاهی به خودش انداخت:« واقعا؟»
«قطعا، چرا نباید بیاد؟»
تهیونگ لبخندی زد. لبخندی که این بار رنگی از اطمینان داشت.
جونگکوک همونطور که نگاهش رو تهیونگ بود با قدم های اروم سمت تخت رفت. با حرکتی آروم و ملایم بالشت هارو مرتب کرد و لبه ی پتو رو پایین کشید. انگار تلاش میکرد برای تهیونگ جایی گرم و نرم و راحت فراهم کنه:« خب، پروانه ی شکلاتی من، وقتشه که بخوابی، نه؟»
تهیونگ نگاه کوتاهی به روی تختش انداخت و بی درنگ سرش رو تکون داد و سمت تخت رفت.
روی تخت جا گرفت و اجازه داد جونگکوک پتو رو تا روی شونههاش بالا بکشه و لبهاش رو صاف کنه.
جونگکوک کنار تخت زانو زد و نگاهش رو روی نیم رخ تهیونگ متمرکز کرد:« خب، حالا باید منتظر بشم تا پروانه کوچولو خوابش ببره؟»
شرایط:
۱۲۰ لایک ۱۰۰کامنت (نظر بگید.) ۳۰ بازنشر
p13
تهیونگ خنده ی ریزی کرد که از چشم جونگکوک دور نموند.
ناگهان همه جا تاریک شد:« خب دیگه وقت خوابه، باشه؟»
تهیونگ سرشو تکون داد.
جونگکوک با چشم هاش اتاق رو گشت:« خب، با لباس خواب میخوابی یا با همین لباس راحتی ؟»
تهیونگ کمی فکر کرد:« اوممم ، لباس خواب! اون..اوناهاشش، تو اون..اون کشوهه.»
جونگکوک کشو رو باز کرد. نگاهش رو به لباس خواب های سفید و مشکی داد. لباس ها دور از انتظارش بودن. توقع داشت کلی لباس خواب رنگی رنگی با طرح های بچگونه ببینه، اما خیلی زود لبخند زد:« خب، سفید رو دوست داری یا مشکی؟»
تهیونگ کمی فکر کرد:« اوممم، سفید؟» جونگکوک لبخندی زد و لباس خواب سفید رو بیرون آورد:« مطمئنم خیلی بهت میاد! من میرم بیرون تا تو لباس هاتو عوض کنی، باشه؟»
تهیونگ کمی فکر کرد، طوری که انگار موافق نبود. اما در آخر سر تکون داد و جونگکوک اتاق رو ترک کرد.
۵ دقیقه گذشته بود و جونگکوک روی مبل نشسته بود و منتظر تهیونگ بود.
که صدایی از توی اتاق شنید:« ایییششش!»
جونگکوک سریع سمت اتاق رفت و در زد:« بیام تو؟»
تهیونگ جواب داد:« بیا...بیا تو!»
جونگکوک وزن دستشو روی دستگیره در انداخت. با تهیونگ رو به رو شد که دکمه های لباسش رو جا به جا بسته بود.
این باعث شد خنده ای بکنه.
تهیونگ با چهره ای کلافه با دکمه های لباسش ور میرفت.
جونگکوک جلو رفت:« صبر کن.. »
تهیونگ دستش رو از دکمه های لباسش جدا کرد و بالای سرش نگه داشت. جونگکوک دکمه هایی که اشتباه بسته شده بودن در باز کرد و با صبر و آرامش دونه به دونشون رو سر جاشون بست:« اینم از این. »
تهیونگ توی آینه نگاهی به خودش انداخت.
جونگکوک نگاهش رو به تهیونگ داد:« دیدی گفتم، واقعا بهت میاد! »
تهیونگ دستش رو تکون داد و با تردید نگاهی به خودش انداخت:« واقعا؟»
«قطعا، چرا نباید بیاد؟»
تهیونگ لبخندی زد. لبخندی که این بار رنگی از اطمینان داشت.
جونگکوک همونطور که نگاهش رو تهیونگ بود با قدم های اروم سمت تخت رفت. با حرکتی آروم و ملایم بالشت هارو مرتب کرد و لبه ی پتو رو پایین کشید. انگار تلاش میکرد برای تهیونگ جایی گرم و نرم و راحت فراهم کنه:« خب، پروانه ی شکلاتی من، وقتشه که بخوابی، نه؟»
تهیونگ نگاه کوتاهی به روی تختش انداخت و بی درنگ سرش رو تکون داد و سمت تخت رفت.
روی تخت جا گرفت و اجازه داد جونگکوک پتو رو تا روی شونههاش بالا بکشه و لبهاش رو صاف کنه.
جونگکوک کنار تخت زانو زد و نگاهش رو روی نیم رخ تهیونگ متمرکز کرد:« خب، حالا باید منتظر بشم تا پروانه کوچولو خوابش ببره؟»
شرایط:
۱۲۰ لایک ۱۰۰کامنت (نظر بگید.) ۳۰ بازنشر
- ۵.۹k
- ۳۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط