پرواز به سوی تو (●♡ part ۷۴♡)
پرواز به سوی تو (●♡ part ۷۴♡)
تهیونگ : منو با روون امتحان نکن...
پیشونیش رو روی مشت گره شده،ش روی میز گذاشت و
مکررا التماس کرد تهیونگ : منو با پسرم امتحان نکن...
***
با صدای بلند رعد و برق از خواب پرید
بار دیگه کلیسای خلوت توسط رعد و برق روشن و خاموش شد و تهیونگ رو از جا پروند
برای چند لحظه نمیتونست زمان و مکان رو تشخیص بده اما با تشخیص ویبرهی ،گوشیش هراسون از جا بلند شد و گوشی رو بیرون کشید
با دیدن تصویر ،آیرین مضطربانه دستی به صورتش کشید و در حالی که تپش قلبش رو توی دهنش حس میکرد آیکون پاسخ رو کشید.
صدای گرفته ی آیرین توی گوشش پخش شد آیرین:
کجایی؟
تهیونگ که تمام تنش یخ کرده بود حتی نتونست جوابی
بده.
آیرین : زود خودتو برسون تهیونگ... خواهش میکنم هر جایی
برگرد...
مگه چند ساعت اینجا به خواب رفته بود؟ به سرعت تماس رو قطع کرد و به سمت بیرون از کلیسا
دوید.
باران شدیدی در حال بارش بود و تمام زمین رو سیراب
می کرد.
با قدمهای بلندی به سمت ساختمون بیمارستان دوید و با دکمههایی که با شلختگی بسته شده بودن موهای نمداری که پف کرده و به هم ریخته بود و لباسی که خاکی و خیس بود، شمایل یک پدر شکست خورده در بدترین مرحلهی زندگیش رو به تصویر میکشید
دوان دوان خودش رو به طبقه دوم رسوند و وقتی در اواسط راهرو نفس نفس میزد آیرین رو دید که با چشمهای پف کرده پشت در اتاق عمل ایستاده و از همون
فاصله حال زارش مشخص بود.
تهیونگ به سمتش قدم برداشت و نگاهش قفل تابلوی
اعلانات کنار اتاق عمل بود.
تهیونگ : منو با روون امتحان نکن...
پیشونیش رو روی مشت گره شده،ش روی میز گذاشت و
مکررا التماس کرد تهیونگ : منو با پسرم امتحان نکن...
***
با صدای بلند رعد و برق از خواب پرید
بار دیگه کلیسای خلوت توسط رعد و برق روشن و خاموش شد و تهیونگ رو از جا پروند
برای چند لحظه نمیتونست زمان و مکان رو تشخیص بده اما با تشخیص ویبرهی ،گوشیش هراسون از جا بلند شد و گوشی رو بیرون کشید
با دیدن تصویر ،آیرین مضطربانه دستی به صورتش کشید و در حالی که تپش قلبش رو توی دهنش حس میکرد آیکون پاسخ رو کشید.
صدای گرفته ی آیرین توی گوشش پخش شد آیرین:
کجایی؟
تهیونگ که تمام تنش یخ کرده بود حتی نتونست جوابی
بده.
آیرین : زود خودتو برسون تهیونگ... خواهش میکنم هر جایی
برگرد...
مگه چند ساعت اینجا به خواب رفته بود؟ به سرعت تماس رو قطع کرد و به سمت بیرون از کلیسا
دوید.
باران شدیدی در حال بارش بود و تمام زمین رو سیراب
می کرد.
با قدمهای بلندی به سمت ساختمون بیمارستان دوید و با دکمههایی که با شلختگی بسته شده بودن موهای نمداری که پف کرده و به هم ریخته بود و لباسی که خاکی و خیس بود، شمایل یک پدر شکست خورده در بدترین مرحلهی زندگیش رو به تصویر میکشید
دوان دوان خودش رو به طبقه دوم رسوند و وقتی در اواسط راهرو نفس نفس میزد آیرین رو دید که با چشمهای پف کرده پشت در اتاق عمل ایستاده و از همون
فاصله حال زارش مشخص بود.
تهیونگ به سمتش قدم برداشت و نگاهش قفل تابلوی
اعلانات کنار اتاق عمل بود.
- ۱۵.۳k
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط