𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫
𝐏𝐚𝐫𝐭 : ⁶

باران آرامی روی سقف چادرها می‌خورد. جونگکوک کنار تخت نشسته بود و به فضای بیرون نگاه می‌کرد. سه روز محدودیت حرکت. سه روزی که حتی اجازه نداشت بدون همراهی نگهبان‌ها از چادر خارج شود. چجوری باید این سه روز دووم بیاره ؟! اما چیزی که بیشتر از این موضوع آزارش می‌داد...این بود که هنوز راهی برای فرار پیدا نکرده بود. صدای باز شدن پرده‌ی چادر، نگاهش را به سمت در کشاند. یکی از سربازها وارد شد.
_ فرمانده می‌خواد ببینتت
جونگکوک بدون تعجب بلند شد ، تقریباً انتظارش را داشت.

...

چادر فرماندهی مثل همیشه ساکت بود. تهیونگ پشت میز نشسته بود و چند برگه را بررسی می‌کرد. با ورود جونگکوک، سرش را بالا آورد.
تهیونگ : بشین
جونگکوک روی صندلی نشست ، نگاهش همچنان سرد بود. تهیونگ چند لحظه چیزی نگفت ، بعد پوشه‌ای را باز کرد.
تهیونگ: جئون جونگکوک
برای اولین بار اسمش را از زبان او شنید ، جونگکوک ناخودآگاه نگاهش را بالا آورد.
تهیونگ : ۲۲ ساله ، عضو نیروهای ویژه‌ی کره‌جنوبی ، سابقه‌ی پنج سال خدمت ، تک‌تیر انداز ماهر
جونگکوک : تو که همه‌چیز رو می‌دونی برا چی منو آوردی اینجا ؟ چرا میخوای ازم بازجویی کنی ؟
تهیونگ : همه‌چیز رو نه
و برگه‌ای را ورق زد
تهیونگ: اطلاعات پایگاه قبلی ، تعداد نیروهای باقی‌مانده ، برنامه‌ی احتمالی حمله‌های بعدی
سکوت . جونگکوک حتی پلک هم نزد
تهیونگ : چیزی برای گفتن نداری؟
جونگکوک : نه
تهیونگ: حتی برای نجات جون سربازهای خودت؟
جونگکوک اخم کرد
جونگکوک : از احساسات من استفاده نکن
تهیونگ نگاهش را ثابت نگه داشت
تهیونگ : استفاده نمی‌کنم ، فقط می‌خوام بدونم چرا سربازهایی مثل تو، حاضرن برای فرمانده‌هایی بجنگن که شاید حتی اسمشون رو هم ندونن
جونگکوک : چون همه‌چیز درباره‌ی فرمانده‌ها نیست
تهیونگ : پس درباره‌ی چیه؟!
جونگکوک : درباره‌ی آدم‌هایی که پشت سرمونن ، خانواده‌هامون ، خونه‌هامون ، چیزهایی که نمی‌خوایم از دست بدیم
تهیونگ دوباره به پرونده نگاه کرد
تهیونگ : اگر همکاری کنی، شرایطت راحت‌تر میشه
جونگکوک پوزخندی زد
جونگکوک : این تهدید بود یا پیشنهاد؟
تهیونگ : واقعیت
و پرونده را بست
تهیونگ : هنوز هم حاضر نیستی چیزی بگی؟
جونگکوک : نه
چند ثانیه سکوت و بعد تهیونگ از جایش بلند شد. جونگکوک با تعجب نگاهش کرد.
جونگکوک : همین؟!
تهیونگ : همین
جونگکوک : بدون اینکه مجبورم کنی؟!
تهیونگ : اطلاعاتی که با زور گرفته بشه، همیشه هم قابل اعتماد نیستن
جونگکوک برای لحظه‌ای چیزی نگفت . تهیونگ رو به نگهبان‌ها کرد.
تهیونگ : برش گردونید
وقتی جونگکوک از چادر بیرون رفت، برای اولین بار احساس عجیبی داشت . او هنوز دشمنش بود ، هنوز کسی بود که می‌خواست از آنجا فرار کند اما نمی‌توانست انکار کند...کیم تهیونگ شبیه چیزی نبود که انتظارش رو داشت

....ادامه دارد
دیدگاه ها (۳)

فالوشههههه@jiminshii

فالو شهههههه؟ @aaalliiiaa

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ⁴⁶ ته‌سونگ چند ثانیه به صف...

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ⁵دو روز بعد...زخم‌های جونگکوک کمی به...

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ⁴تاریکی...اولین چیزی بود که احساس کر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط