عشقی دوباره
عشقی دوباره
p¹⁷
"ویو ا.ت"
تو خونهام. هنوز مریضم، ولی بهتر شدم. گوشی رو برداشتم تا به کوک زنگ بزنم. دو هفته نتونستم باهاش حرف بزنم. دلم تنگ شده.
شمارش رو گرفتم. زنگ میخوره. یکبار. دوبار. سه بار.
بیب
قطع کرد
ابروهام رو در هم میکنم. دوباره گرفتم. بازم قطع کرد.
_چرا قطع میکنه؟ نکنه عصبانیه که جواب ندادم؟
دوباره میگیری. این بار جواب میده.
+چند بار بهت زنگ زدم جواب ندادی.
_عزیزم ببخش، گوشیم دو هفته خاموش بود. مریض بودم، جوون گرفته بودش. دلم واست تنگ شده...
+بیا بیرون. باید ببینمت.
_الان؟ هوا سرده، من تازه—
+الان. بیا بیرون. جلوی خونهات(سرد و داد)
و قطع میکنه.
سردرگم به گوشی نگاه میکنی. یه چیزی توی صداش بود. یه چیزی که تا حالا نشنیده بودی. سردی. خشم. شاید هم درد.
مانتو پوشیدم و رفتم بیرون
"ویو بیرون خونه"
هوا سرده. باد سردی میوزه. جونگکوک رو دیدم که به ماشینش تکیه داده. دستش توی جیبش، صورتش تو تاریکی معلوم نیست.
نزدیک میشی. دلم میخواست بدوی سمتش و بغلش کنی. ولی یه چیزی جلوت رو میگیره. یه دیوار نامرئی از سکوت و سردی.
_خوبی؟ دلم واست تنگ شده بود...
+چرا جواب نمیدادی؟
_گفتم که گوشیم خاموش بود. مریض بودم،جوون...
+دو هفته؟ دو هفته کامل؟ یه بارم نتونستی یه راهی پیدا کنی بهم زنگ بزنی؟(داد و عصبی)
_کوک، چی شده؟ چرا اینجوری حرف میزنی؟(عقب میرم)
نگاهش عوض میشه. از سردی به آتش. از ناراحتی به خشم
+(دستش رو میبره توی جیبش. گوشیش رو در میاره)چون اینو دیدم
صفحه رو روشن میکنه. عکس رو بهت نشون میده.
عکس...دختر و پسر...لحظه بوسه...
دنیا دور سرت میچرخه. نفسم تو سینم حبس شد
_(صدات میلرزه)این...این من نیستم. کوک، باور کن. این من نیستم.
+آره؟ کی؟ همون پسری که باهاش بودی؟
_(قدم برمیداره سمتم)نه! به خدا این من نیستم! نگاه کن، ببین...
+دیگه بس کن! چرا جواب نمیدادی؟ چون باهاش بودی؟ چون داشتی بهم خیانت میکردی؟(داد و عصبی)
اشک از چشمام سرازیر میشه. دستت میلرزه. میخوام توضیح بدم، میخوام فریاد بزنم، ولی کلمات توی گلوم گیر میکنن
_جونگکوک، به جون خودت، به عشقمون، باور...
نذاشت حرف بزنم
دستش بلند شد...سریع. مثل برق.
سیلی!
صورتم به سمت چپ پرتاب شد. گرما رو حس کردم...بعدش سوزش...بعدش درد
زانوهام سست شدن. افتادی روی زمین. دستت رفت روی گونهات. داغ بود. مورمور.
نگاهش کردی. از بالا به پایین. ایستاده بود بالای سرت. همون پسری که تا دیشب عشق زندگیت بود.
_جونگکوک... چرا...؟
نگاهش برای یه لحظه نرم شد. یه لحظه. انگار پشیمون شد. ولی بعد دوباره سرد شد. برگشت. سوار ماشین شد. در رو محکم کشید.
ماشین با سرعت رفت و تو رو توی تاریکی تنها گذاشت. با یه صورت سوخته و هزارتا سوال بیجواب. و یه قلب که دیگه نمیدونست به کی اعتماد کنه
p¹⁷
"ویو ا.ت"
تو خونهام. هنوز مریضم، ولی بهتر شدم. گوشی رو برداشتم تا به کوک زنگ بزنم. دو هفته نتونستم باهاش حرف بزنم. دلم تنگ شده.
شمارش رو گرفتم. زنگ میخوره. یکبار. دوبار. سه بار.
بیب
قطع کرد
ابروهام رو در هم میکنم. دوباره گرفتم. بازم قطع کرد.
_چرا قطع میکنه؟ نکنه عصبانیه که جواب ندادم؟
دوباره میگیری. این بار جواب میده.
+چند بار بهت زنگ زدم جواب ندادی.
_عزیزم ببخش، گوشیم دو هفته خاموش بود. مریض بودم، جوون گرفته بودش. دلم واست تنگ شده...
+بیا بیرون. باید ببینمت.
_الان؟ هوا سرده، من تازه—
+الان. بیا بیرون. جلوی خونهات(سرد و داد)
و قطع میکنه.
سردرگم به گوشی نگاه میکنی. یه چیزی توی صداش بود. یه چیزی که تا حالا نشنیده بودی. سردی. خشم. شاید هم درد.
مانتو پوشیدم و رفتم بیرون
"ویو بیرون خونه"
هوا سرده. باد سردی میوزه. جونگکوک رو دیدم که به ماشینش تکیه داده. دستش توی جیبش، صورتش تو تاریکی معلوم نیست.
نزدیک میشی. دلم میخواست بدوی سمتش و بغلش کنی. ولی یه چیزی جلوت رو میگیره. یه دیوار نامرئی از سکوت و سردی.
_خوبی؟ دلم واست تنگ شده بود...
+چرا جواب نمیدادی؟
_گفتم که گوشیم خاموش بود. مریض بودم،جوون...
+دو هفته؟ دو هفته کامل؟ یه بارم نتونستی یه راهی پیدا کنی بهم زنگ بزنی؟(داد و عصبی)
_کوک، چی شده؟ چرا اینجوری حرف میزنی؟(عقب میرم)
نگاهش عوض میشه. از سردی به آتش. از ناراحتی به خشم
+(دستش رو میبره توی جیبش. گوشیش رو در میاره)چون اینو دیدم
صفحه رو روشن میکنه. عکس رو بهت نشون میده.
عکس...دختر و پسر...لحظه بوسه...
دنیا دور سرت میچرخه. نفسم تو سینم حبس شد
_(صدات میلرزه)این...این من نیستم. کوک، باور کن. این من نیستم.
+آره؟ کی؟ همون پسری که باهاش بودی؟
_(قدم برمیداره سمتم)نه! به خدا این من نیستم! نگاه کن، ببین...
+دیگه بس کن! چرا جواب نمیدادی؟ چون باهاش بودی؟ چون داشتی بهم خیانت میکردی؟(داد و عصبی)
اشک از چشمام سرازیر میشه. دستت میلرزه. میخوام توضیح بدم، میخوام فریاد بزنم، ولی کلمات توی گلوم گیر میکنن
_جونگکوک، به جون خودت، به عشقمون، باور...
نذاشت حرف بزنم
دستش بلند شد...سریع. مثل برق.
سیلی!
صورتم به سمت چپ پرتاب شد. گرما رو حس کردم...بعدش سوزش...بعدش درد
زانوهام سست شدن. افتادی روی زمین. دستت رفت روی گونهات. داغ بود. مورمور.
نگاهش کردی. از بالا به پایین. ایستاده بود بالای سرت. همون پسری که تا دیشب عشق زندگیت بود.
_جونگکوک... چرا...؟
نگاهش برای یه لحظه نرم شد. یه لحظه. انگار پشیمون شد. ولی بعد دوباره سرد شد. برگشت. سوار ماشین شد. در رو محکم کشید.
ماشین با سرعت رفت و تو رو توی تاریکی تنها گذاشت. با یه صورت سوخته و هزارتا سوال بیجواب. و یه قلب که دیگه نمیدونست به کی اعتماد کنه
- ۷.۶k
- ۲۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط