قهوه تلخ

قهوه تلخ
پارت ۳۷
فوجیوارا: غذا چطوره؟
دازای: خوبه
فوجیوارا سان کلافه شد و مشتش رو به میز کوبید
فوجیوارا: دازای چیشده، این رفتار چیه
دازای: فوجیوارا سان این نمایش ها کافیه ، خاطرات رو دوباره به یاد آوردم
فوجیوارا: که اینطور ، ولی این نمایش نیست من تورو دوست دارم و یک هفته ازت دور بودم
طبیعیه که بخوام برا عشقم غذا درست کنم و یه دیدنش بیام . ولی سوال اینه تو کی رو دوست داری ؟
دازای: منظورت چیه ؟
فوجیوارا: فکر کردی نفهمیدم، عاشق یه آدم غریبه شدی که تازه شناختیش. فکر میکردم با ناکاهارا واقعا دوست معمولی هستی
دازای: درسته ، من چویا رو دوست
عصبی ظرف های غذا رو از میز انداخت. اومد سمتم و سرم رو گرفت و مجبورم کرد بهش نگاه کنم ، چهره اش ترسناک بود.
فوجیوارا: همه کار برات کردم ، این خونه ، مدرسه ای که خودت انتخاب کردی ، قبول کردن دوستت ، دادن راننده شخصی و پختن این غذا ها . همه رو برای تو انجام دادم ولی باز از اون پسره خوشت اومد
دازای: درسته ، می‌دونی چرا عاشق چویا شدم؟چون تو تمام اینکار هارو فقط برای منافع خودت انجام دادی. دوست داشتنت واقعی نیست و از من فقط میخوای استفاده کنی اما چویا من رو برای منافع خودش نمی‌خواد و همیشه مراقبم هست . اون تنها کسیه که واقعا نگرانم میشه و منو صادقانه دوست داره
فوجیوارا:پس اگه قراره من تورو نداشته باشم
کاری میکنم که چویا هم تو رو از دست بده
دازای: منظورت چیه؟
دیدگاه ها (۱)

قهوه تلخ پارت ۳۸ولم کرد و همینطور که وسایلش رو جمع می‌کرد اد...

قهوه تلخ پارت ۳۹وارد مدرسه شدم،دازای نبود. هنوز هم جواب نداد...

قهوه تلخ پارت ۳۶ویو دازای چویا رو رسوندیم ، رفتیم خونه . وار...

خون شیرین

خون شیرین

Soukoku

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط