𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶❶

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶❶
_بخش اول_
بله، به تو احتیاج دارم. زیرا تو تنها کسی هستی که می‌توانم در موردِ رنگ یک ابر با او صحبت کنم.
ولادیمیر ناباکوف_نامه به ورا
✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩
ده دقیقه بعد توی برج نجوم نشسته ایم.سوروس و من.نه به مهمانی رفتیم نه در کتابخانه ماندیم تا در نهایت به حرف هیچکداممان گوش نکرده باشیم.او همیشه ساکت است ولی به حرف هایی که می‌زنم گوش می‌‌کند.واقعاً لذت‌بخش است.هیچ چیز نمی‌گوید اما یادش می‌ماند چه گفته ام.به هر حال در گرگ و میش غروب و بین برف های زیادی که قلعه را پوشانده کنار هم روی کاناپه ارغوانی مخملی نشسته ایم و از کتابخانه با خودمان چای آورده ایم تا غروب را اینجا تماشا کنیم.هیچوقت فکر نمی‌کردم سوروس اسنیپ را با خودم بیاورم تا به تماشای غروب بنشینیم اما حالا خوشحالم که او هم اینجاست.سوروس اسنیپ قدبلند موسیاه با چشمانی درشت و سیاه تر از شب....لعنت به من که دارم توجه می‌کنم اما،او واقعاً حس خوبی به من می‌دهد!تنها کسی که همیشه طعنه می‌زند اما می‌دانم اگر مشکلی برایم پیش‌ بیاید کمکم خواهد کرد.اگر چیزی از دستم بیوفتد و بشکند او نمی‌پرسد کمک می‌خواهم یا نه.می‌آید و کمک می‌کند.اگر سرکلاس حاضر نباشم از کسی سراغم را نمی‌گیرد اما به محض تمام شدن کلاس دنبالم می‌گردد.با معرفت ساکت و دوست داشتنی.و بی نهایت باهوش.یکی از بهترین دوستان من.نمی‌فهمم کی آفتاب غروب‌می‌ کند و هوا تاریک می شود‌.چون ناگهان سوروس صدایم می‌کند"ری باید بریم."
سرم را بالا می‌آورم"برای چی؟"
می‌گوید"چون اگه بعد خاموشی بیرون باشیم امتیاز از دست می‌دیم"
می‌خندم"بیخیال سوروس...تا حالا صد بار بعد خاموشی بیرون موندی"
می‌گوید"برای خودت بد میشه"
ژاکتم را بیشتر به خودم می‌پیچم"عیب نداره."
لبخند می‌زند.یکی از آن لبخند های نادر"باشه کله شق.پشیمون میشی"و فنجانم را می‌گیرد و چای یخ کرده رو پای گلدانی می‌ریزد و بعد دوباره از فلاسک برایم چای می‌ریزد"بیا."
فنجان را می‌گیرم"ممنون سی¹."
می‌خندد"تو الان چی صدام زدی؟"
من هم می‌خندم"میخواستم مخفف کنم خب.تو به من میگی ری منم فکر کردم یه چیزی صدات کنم که صمیمیت رو نشون بده"
می‌گوید"بعد این یعنی چی اونوقت؟"
می‌گویم"نُت.شنیدم اون بار تو سالن پیانو می‌زدی.اشتباه نشه نمی‌خواستم فضولی کنم ولی..‌.خیلی قشنگ می‌زدی.پس چطوره این مخفف منو یاد پیانو زدنت بندازه؟"
لبخند می‌زند و دست توی جیبش می‌کند.هنوز سر پاست"از مادرم یاد گرفتم پیانو بزنم"
چه مادر هنرمندی!عجب!رونکرده بود"خانوادگی با استعدادین"
می‌گوید"اون با من و جولیت خیلی فرق داره...خیلی زیباست و خیلی منحصربه فرده...معجون سازی،پیانو،مبارزه و حتی مهارت های ماگلی رو اون یادم داد.گاهی فکر می‌کنم داره تو اون خونه حیف می‌شه"
"شما هم زیبا و منحصر به فردین"
"اون...یه چیز دیگه‌ ست.خیلی خیلی متفاوته"
می‌گویم"خیلی خوبه که انقد دوسش داری.آدمهای زیبا باید دوست داشته بشن"
آهی می‌کشد"اگه فقط پدرمم اینو می‌فهمید..."
سرم را پایین می‌اندازم.نمی‌خواهم حالا که به من اعتماد کرده پایم را از گلیمم درازتر کنم.اگر خودش دوست داشته باشد ادامه می‌دهد
می‌گوید"ببخشید ری‌.هم از مهمونی جا موندی هم درگیر تراژدی های من شدی."
می‌خندم"بیخیال پسر!من تمام مدت دارم از تراژدی هام برات می‌گم"
می‌گوید"تو زیادی از تراژدی هات برای همه می‌گی.این میتونه برات بد بشه"
به تمام ضربه هایی که از ریگولوس خوردم فکر می‌کنم"گمونم حق با تو باشه."
بلاخره در مقابل کنجکاوی اش کمر خم می‌کند"نمی‌خوام فضولی کنم ولی از اونجایی که دوستیم...داستان بلک و سه دسته جارو چیه؟اگه نمی‌خوای نگو"
می‌خندم"همین الان گفتی تراژدی هام رازن"
می‌گوید"خب نگو"
دوباره می‌خندم"خیلی خب بابا!قهر نکن."
✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩✮ ⋆ ˚。𖦹 ⋆。°✩
¹ci
دیدگاه ها (۰)

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶❶_بخش دوم_یک لحظه نگاهش می‌کنم و بعد می‌گویم"من ...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶❷_بخش اول_دنیا پر از آدم‌هایی است که همدیگر را گ...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶⓿_بخش دوم_ریون از بغلم بیرون می‌جهد و می‌پرد روی...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶⓿_بخش اول_شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را ...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶❷_بخش سوم_ری *می‌روم توی خوابگاه.همه جا ساکت است...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط