جدایی سهم دستان ما بود

جدایی سهم دستان ما بود
روزگار ما فراق باران را خوب میداند...
نفس به نفس...دور از یکدیگر
چشم به چشم...دور از یکدیگر
و دست به دست...دور از یکدیگر...
روزگار را با حسرتی از جنس آه
به خزان برگ ریز میرسانیم...
میبینیم و میخوانیم
دلهای زخمی از بغضهای تنهایی را
و برگ به برگ...صفحات خالی احساسمان
نقش میخورد به دلتنگی...
و فصل به فصل...برگ ریزان باران
ما را در آغوش خواهد گرفت...
سهم ما از روزگار باران خورده
نفس...نفس...جدایی بود
جدایی سهم دستان احساس ما بود...
دیدگاه ها (۵)

کوچه های آشنایی،فرصت زیبای مادستهای مهربانی،همدم رویای مامن ...

دلی ز من دگر نبود،به سمت تو سفرکنمنگاه عاشقی نبود،به سوی تو ...

ابرهای احساسم را روانه کرده امبه سوی شانه های تنهایی ات...گف...

باران را بهانه ی ماندنت نخواهم کردبرایت بدرقه ی چشمانم را نث...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط