وقتی
وقتی......
ات ویو
صبح زود ساعت 6 اینطورا بلند شدم و رفتم یک دوش ده مینی گرفتم و فقط یک تینت و ریمل زدم و لباس پوشیدم و کیفم رو گرفتم و صبحونه رو خوردم و از اعضا خداحافظی کردم... یادم رفت بگم من عضو هشتمم و اعضا خیلی روم غیرت دارن.... مثلا همین الان.. من یک شلوار بگ سبز لجنی و ابی زاب دار(نمیدونم درسته یا نه) پوشیدم با یک دکلته ی سفید به نسبت کوتاه و یک شومیز ابی اسمونی لش و استین کوتاه پوشیدم همش داشتن غر میزدن و میگفتن اگه یک نفر دست درازی کنن بهم چی؟ یا چرا لباست انقدر بازه...منم میپرسم اخه چرا باید یک نفر به من دست درازی کنه و میگن چون هم خوشگلی و لاغر هرچی بپوشی دل میبری و پسر درست حسابی تو خیابون ها نمیگرده.... هعی چی بگم....اعضا نمیدونن من بوکسورم هرکی نزدیکم بشه باید مستقیم بره سردخونه... به هر حال باید میرفتم سالن تمرین بوکس کار کنم و چون اعضا نمیدونستن باید لباس بیرونی میپوشیدم و تو سالن لباس عوض کنم.. به هر حال هرجوری بود پیاده تا سالن بوکس رفتم و سربع تو رخت کن لباسام رو عوض کردم و باند دور دستم پیچیدم و اول یکم گرم کردم و بعد رفتم جلوی کیسه ی بوکس و شروع کردم به تمرین کردن و یه نیم ساعتی اروم اروم تمرین کردم و وقتی کامل گرم شدم میخواستم تمرینات اصلی رو انجام بدم که مربی اومد
پایان ویو
مربی: سلام.... از کی اینجایی؟
ات: من ساعت یک ربع به 7 رسیدم
مربی: اها اوکی..... خب بریم شروع کنیم
ات: چشم
و ات شروع کرد تمرین تا ساعت 9 نه شد
ات: میگم مربی من میتونم برم؟
مربی: اره برو امروز عالی بودی
ات: ممنونم
ات رفت لباساش رو عوض مرد و عطر زد و از سالن اومد بیرون و همینجور که داشت میرفت یک پسر رو دید که دارن بهش نزدیک میشن
پسر: پ نشون میدم که راحت تر باشه
پ: جون چه دختری... میشی زنم
ات: برو اقا مزاحمم نشو
پ: چرا...دختر به این خوشگلی
جونگکوک ویو
خونه شیرموز نداشتیم پس از هیونگ پول گرفتم تا برم سوپر مارکت و شیرموز بگیرم.. رفتم اونجا چندتا شیرموز گرفتم حساب کردم و اومدم بیرون و همینجور که داشتم یکی از شیرموز هارو میخوردم دیدم یک پسر داره نزدیک یک دختر میشه.... چقدر شبیه ات... وایستا... عه این خود ات که...میخواستم برم سمتش که دیدم ات داره اماده میشه و کنجکاو شدم میخواد چیکار کنه پس از جام تکون نخوردم
پایان ویو
پ: اخه دختر به این زیبایی نباید یک دوست پسر داشته باشه؟(نزدیکش میشه)
ات: همونجا بمون و نزدیکم نیا
پ: اگه بیام چیکار میکنی؟
ات: اینکار....
و محکم شروع میکنه به کتک زدن پسر در حدی که پسر کمر و دلش رو میگیره و فرار میکنه
جونگکوک هم که همچیز رو دید مات و مبهوت بود سریع رفت پیش ات
جونگکوک: خوبی... بهت که اسیب نزد
ات: من خودم میتونم از خودم دفاع کنم
جونگکوک: دیدم چه خوشگل پیره رو زدی.. افرین بهت... نیشه.. میشه به منم یاد بدی؟
ات: چی؟
جونگکوک: خیلی باحال بود... من ازت ویدیو هم گرفتم
ات: به اعضا نشون ندییییی
جونگکوک: دیره... فرستادم
ات: بدبخت شدم....
جونگکوک: بریم خونه؟
ات: بریم
ات و جونگکوک رفتن خونه و ات اعضا رو دید که تا ات رو دیدن تو کنج خونه فرار کردن و ازش فراری بودن
ات: اتفاقی افتاده؟
جیهوپ: توروخدا مارو نزنننن
ات: جان؟
نامجون: قول میدم ظرفات رو نشکنم فقط نزدیکم نیا
ات: قضیه چیه؟
تهیونگ: ببین اصلا هرچی دارم مال تو فقط با من کاری نداشته باش
جیمین: اینم موچی ها همه مال تو توروخدا ما رو نزنننن
یونگی: ببین من هیچی به یه ورم نیست.... ولی توروخدا نزدیک من نیاااااا
جین: هر غذایی رو دوست داری درست میکنم ولی من رو نزنننن... اخه صورت هندسامم خراب میشه
بقبه اعضا جز ات و جونگکوک: جینننننننن
جین: خب چیه راست گفتم
ات: بخدا من با شما کاری ندارم.... اون پسر مزاحمم داشت میشد منم حقش رو گذاشتم کف دستش
جین: واقعا با ما کاری نداری؟
ات: چرا باید شمارو بزنم اخه؟
جیهوپ: حالا بسه بربم غذا.... من از ترس گشنم شد
ات: دیوونه ها
نامجون: بریم منم گشنمه
یونگی: بریم
تهیونگ: ولی دور از شوخی کارت خوب بود
ات: ممنونم
𝕥𝕙𝕖 𝕖𝕟𝕕
ات ویو
صبح زود ساعت 6 اینطورا بلند شدم و رفتم یک دوش ده مینی گرفتم و فقط یک تینت و ریمل زدم و لباس پوشیدم و کیفم رو گرفتم و صبحونه رو خوردم و از اعضا خداحافظی کردم... یادم رفت بگم من عضو هشتمم و اعضا خیلی روم غیرت دارن.... مثلا همین الان.. من یک شلوار بگ سبز لجنی و ابی زاب دار(نمیدونم درسته یا نه) پوشیدم با یک دکلته ی سفید به نسبت کوتاه و یک شومیز ابی اسمونی لش و استین کوتاه پوشیدم همش داشتن غر میزدن و میگفتن اگه یک نفر دست درازی کنن بهم چی؟ یا چرا لباست انقدر بازه...منم میپرسم اخه چرا باید یک نفر به من دست درازی کنه و میگن چون هم خوشگلی و لاغر هرچی بپوشی دل میبری و پسر درست حسابی تو خیابون ها نمیگرده.... هعی چی بگم....اعضا نمیدونن من بوکسورم هرکی نزدیکم بشه باید مستقیم بره سردخونه... به هر حال باید میرفتم سالن تمرین بوکس کار کنم و چون اعضا نمیدونستن باید لباس بیرونی میپوشیدم و تو سالن لباس عوض کنم.. به هر حال هرجوری بود پیاده تا سالن بوکس رفتم و سربع تو رخت کن لباسام رو عوض کردم و باند دور دستم پیچیدم و اول یکم گرم کردم و بعد رفتم جلوی کیسه ی بوکس و شروع کردم به تمرین کردن و یه نیم ساعتی اروم اروم تمرین کردم و وقتی کامل گرم شدم میخواستم تمرینات اصلی رو انجام بدم که مربی اومد
پایان ویو
مربی: سلام.... از کی اینجایی؟
ات: من ساعت یک ربع به 7 رسیدم
مربی: اها اوکی..... خب بریم شروع کنیم
ات: چشم
و ات شروع کرد تمرین تا ساعت 9 نه شد
ات: میگم مربی من میتونم برم؟
مربی: اره برو امروز عالی بودی
ات: ممنونم
ات رفت لباساش رو عوض مرد و عطر زد و از سالن اومد بیرون و همینجور که داشت میرفت یک پسر رو دید که دارن بهش نزدیک میشن
پسر: پ نشون میدم که راحت تر باشه
پ: جون چه دختری... میشی زنم
ات: برو اقا مزاحمم نشو
پ: چرا...دختر به این خوشگلی
جونگکوک ویو
خونه شیرموز نداشتیم پس از هیونگ پول گرفتم تا برم سوپر مارکت و شیرموز بگیرم.. رفتم اونجا چندتا شیرموز گرفتم حساب کردم و اومدم بیرون و همینجور که داشتم یکی از شیرموز هارو میخوردم دیدم یک پسر داره نزدیک یک دختر میشه.... چقدر شبیه ات... وایستا... عه این خود ات که...میخواستم برم سمتش که دیدم ات داره اماده میشه و کنجکاو شدم میخواد چیکار کنه پس از جام تکون نخوردم
پایان ویو
پ: اخه دختر به این زیبایی نباید یک دوست پسر داشته باشه؟(نزدیکش میشه)
ات: همونجا بمون و نزدیکم نیا
پ: اگه بیام چیکار میکنی؟
ات: اینکار....
و محکم شروع میکنه به کتک زدن پسر در حدی که پسر کمر و دلش رو میگیره و فرار میکنه
جونگکوک هم که همچیز رو دید مات و مبهوت بود سریع رفت پیش ات
جونگکوک: خوبی... بهت که اسیب نزد
ات: من خودم میتونم از خودم دفاع کنم
جونگکوک: دیدم چه خوشگل پیره رو زدی.. افرین بهت... نیشه.. میشه به منم یاد بدی؟
ات: چی؟
جونگکوک: خیلی باحال بود... من ازت ویدیو هم گرفتم
ات: به اعضا نشون ندییییی
جونگکوک: دیره... فرستادم
ات: بدبخت شدم....
جونگکوک: بریم خونه؟
ات: بریم
ات و جونگکوک رفتن خونه و ات اعضا رو دید که تا ات رو دیدن تو کنج خونه فرار کردن و ازش فراری بودن
ات: اتفاقی افتاده؟
جیهوپ: توروخدا مارو نزنننن
ات: جان؟
نامجون: قول میدم ظرفات رو نشکنم فقط نزدیکم نیا
ات: قضیه چیه؟
تهیونگ: ببین اصلا هرچی دارم مال تو فقط با من کاری نداشته باش
جیمین: اینم موچی ها همه مال تو توروخدا ما رو نزنننن
یونگی: ببین من هیچی به یه ورم نیست.... ولی توروخدا نزدیک من نیاااااا
جین: هر غذایی رو دوست داری درست میکنم ولی من رو نزنننن... اخه صورت هندسامم خراب میشه
بقبه اعضا جز ات و جونگکوک: جینننننننن
جین: خب چیه راست گفتم
ات: بخدا من با شما کاری ندارم.... اون پسر مزاحمم داشت میشد منم حقش رو گذاشتم کف دستش
جین: واقعا با ما کاری نداری؟
ات: چرا باید شمارو بزنم اخه؟
جیهوپ: حالا بسه بربم غذا.... من از ترس گشنم شد
ات: دیوونه ها
نامجون: بریم منم گشنمه
یونگی: بریم
تهیونگ: ولی دور از شوخی کارت خوب بود
ات: ممنونم
𝕥𝕙𝕖 𝕖𝕟𝕕
- ۲.۰k
- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط