زندگیاحساسیمن

#زندگی_احساسی_من
#part19
( نکته طرز نوشتنم تغییر کرده پس قاطی نکنین )
با صدای بکی از خواب بیدار شد
انیا « بکی چرا انیا رو از خواب بیدار کردی »
بکی « انیا جونم دیگه ساعت ۹ صبحه همه بیدار شدن صبحونه بخورن تو هم پاشو »
انیا « باشه بکی انیا بیدار شد »
دامیان قدم زنان به سمت چادر اومد و گفت
دامیان « صبح به خیر میگو حالت خوبه »
انیا « حالم خوبه پسر دوم »
دامیان اخم کرد و غرغر کنان گفت
دامیان « باز به من گفتی پسر دوم میگو »
انیا « هر وقت تو اسم انیا رو گفتی انیا هم اسم تو رو میگه »
بکی « دعوا نکنین بیاید بریم دیگه »
با هم رفتن و صبحانه خوردن که استاد هندرسون اومد و دانش اموز ها رو جمع ورد و گفت
استاد هندرسون « دانش اموزان عزیز همون طور که میدونید یک هفته گذشته و دیگه باید بریم »
همه بچه ها اعتراض کردن و میخواستن بازم بمونن ولی استاد هندرسون گفت
استاد هندرسون « فردا صبح بعد از صبحانه میریم »
در اون بین یک نفر با حسادت زیاد به انیا خیره شده بود چرا چون بیتوجه به استاد هندرسون داشت با بکی و دامیان و دیوید صحبت میکرد
جولیا [ چرا چرا من نمیتونم جای اون انیا احمق باشم دختره دست و پا چلفتی من ازش بهترم چرا چرا ]
انیا ذهن جولیا رو خوند و تمام حرف هاش رو شنید و عصبانی شد اگه ماموریت نبود قطعا یک مشت خنک به جولیا میزد ...
اینم پارت جدید ...
لطفا اگه بده بهم بگید ...
لایک کنید و کامنت بزارید خیلی بهم انرژی میده ...
دیدگاه ها (۱۰)

رنگوکو ...درخواستی ...#رنگوکو #رنگوکو_کیوجیرو

نزوکو ...درخواستی ...#نزوکو #نزوکو_کامادو

#لوید #لوید_فورجر

رو همشون کراش زدم ...#موزان #سانمی #تنگن #اوبانای #مویچیرو

خانواده جاسوس و یک کوچولو عشق... پارت ۷

خانواده جاسوس و یک کوچولو عشق... پارت ۵

خانواده جاسوس و یک کوچولو عشق... پارت ۸

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط