رمان عشق جاودان

رمان عشق جاودان
پارت ۳۸
در چادر رو باز کردم و رفتم داخلش. به صورت دازای نگاه کردم ، دوست داشتم ساعت ها بشینم و به این چهره غرق در خوابش نگاه کنم ولی الان باید شام می‌خوردیم پس تکونش دادم که بیدار بشه
چویا: هوی دازای بلند شو،
دازای: هومم
چویا: بلند شو دیگه
دازای: باشه (با صدای خوابالود)

ویو دازای
چویا داشت صدام میزد ، چشمام و باز کردم که با چهره ی چویا مواجه شدم ، خیلی کاوایی بود .
دازای: چیشده چیبی جونم
چویا: شام آمادس بیا
دازای: باشه
بلند شدم و همراه چویا از چادر اومدم بیرون .
دختر ها هم اومده بودن ولی دیگه سعی نمیکردن بیان سمتم . نشستم کنار چویا و اونم برام غذا گذاشت . شروع کردیم به خوردن . دستپختش مثل همیشه خوشمزه بود
دازای: اومم چویا مثل همیشه دستپختت خیلی خوبه
چویا: ممنون ولی ایندفعه تنهایی غذا رو درست نکردم ، آیومی هم کمکم کرد
دازای: اوه ، پس از توهم ممنونم
آیومی: من که کاری نکردم فقط غذا رو میسوزوندم
چویا: اینطوری نگو کار توهم خوب بود
آیومی: ممنون
آیومی خیلی داشت با چویا صمیمی میشد . بهش اعتماد نداشتم ولی خب چویا خوشحال بود که یک دوست پیدا کرده پس زیاد کاری نداشتم ولی باز باید حواسم بهش باشه
دیدگاه ها (۲)

رمان عشق جاودانپارت ۳۹بعد از غذا دخترها برگشتن توی چادر خودش...

رمان عشق جاودانپارت ۴۰ویو دازایخواب بودم که حس کردم یکی داره...

عشق جاودانپارت ۳۷آیومی اومد و نشست کنارمچویا: خب ما بهم اعتر...

عشق جاودان پارت۳۶چویا: این یعنی دوستم داری دازای:بیشتر از هم...

قهوه تلخپارت ۵۸ ویو چویا با بوی خوبی چشمام رو باز کردم. دازا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط