صبح است و دلم
در تپشِ لحظه‌ی دیدار

باز این دلِ من
گشته به امیدِ تو بیدار

#سعدی
دیدگاه ها (۳)

‌ای نفس صبحدم، گر نهی آنجا قدمخسته دلم رابجو، در شِکنِ موی د...

‌دیگر این پنجره بگشای که منبه ستوه آمدم از این شب تنگ...آری،...

‌زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندمطره را تاب مده تا ندهی بر با...

‌ای جان جهان جز تو کسی کیست؟ بگوبی‌جان و جهان هیچ کسی زیست ب...

باز هم مرغ دلم بر سر کوی حسین میزند چه چه با یاد بین الحرمین...

یادته اواین لحظه ی دیدار.......عاشقققق این ادیتممخیلی خوبه خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط