قرار نبود دل پنجره... لک بزند برای دیدن دست تکان دادنت از

قرار نبود دل پنجره... لک بزند برای دیدن دست تکان دادنت از گوشه ای که لرزش دستانم پرده را یواشکی کنار زده بو
د.
قرار نبود من هم با باران ببارم و تو چترت را برداری و قلب من و خیابان را زیر قدم هایت... زیر قدمهای آهسته ات.. آرام آرام تمام کنی
!
قرار بود ابرها... که بارانشان گرفت.. چترهایمان را ببندیم و بیقراری هایمان را بدویم تا امتداد خیسی تمام خیابان
!
قرار بود لرزش دلم را بگیری توی دستت و جای آن.. کمی لبخند بریزی توی دلم!
قرار بود سر ِکوچه که می رسی.. قدمهایت را تند تر برداری تا بی قراری نگاه من.... قاب پنجره را کمتر بلرزاند.
.
قرار بود شانه به شانه ی هم... سالهای نیامده را قدم بزنیم و سالهای رفته را ورق!
قصه نبود... نه!  شعر هم نبود...
بگذریم.
.
حالا دیگر آن روزها را همه فراموش کرده اند..
حالا دیگر تو نیز من را فراموش کرده ای
!
اما نه از تو.. نه از ستاره ها... گلایه ای ندارم.. از ماه هم.. که چند سالی است به بهانه ی ابر... رویشان را از خالی شبهای من برگردانده است.
اینجا خدایی دارم.. که تا هنوز توانسته شبهای دلگیر بارانی ام را.. شبهای غمگین تنهایی ام را.. روشن کند!
اینجا منم و خداو.......  کمی ابر!
دیدگاه ها (۷)

بی تو کوچه به کوچه چشمانم ابری ستای کاش می توانستم صدای پایت...

کاش بر ساحل رودی خاموشعطر مرموز گیاهی بودمچو بر آنجا گذرت می...

تو گیر و دار حادثه وقتیکه از گریه پرموقتی که بی صدای تو از ک...

اینم یه جورشه؟؟؟

وقتی حسودی میکنه و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط