بعد از تقریبا یک ساعت وارد عمارت جئون شدیم..
بعد از گذشتن از هزار و یکی غول خیابونی(نگهبانا) تونستیم خودمون رو..البته خودم رو به در اصلی عمارت برسونم..
زنگ رو زدم و منتظر موندم..
انتظار داشتم خدمه ای چیزی در رو باز کنه اما..یه پسره ای در رو باز کرد..
من انتظار اینو نداشتم،پس سریع خودم رو جمع کردم و گفتم«عمارت جئون هان‌سوو؟


-«یه..ولی من جئون جونگ کوکم،پسرش
+«عا..سلام..من..بعنوان خدمتکار اومدم،گمونم خدمتکار شخصی شما باشم،چون گفتن خدمه پسر ایشون باشم..
-«اوکی..اها..مین شین ها؟
+«بله..
-«بیا تو..
+«ببخشید میتونم یه سوال بپرسم؟
-«بپرس..؟!
+«بقیه خدمه ها کجاعن؟
-«امروز راستش منم تعجب کردم تو اومدی! امروز پدرم نیست و خدمه ها مرخصین..بجز بادیگاردا..
+«بله..
-«خب..امشب یه برنامه داریم...
+«چ..چی؟
-«منحرف:/
+«یا خب.. تو باشی چی فکر میکنی؟
-«خب...وقتشه حدتو بدونی. من اربابتم..یسری قانونا داریم..به من میگی ارباب،فضولی تو کارم نمیکنی،تو اتاقمم رفتی تا تمیزش کنی کشوهارو باز نکن
+«بله..

اون لحن دوستانش حالا جدی و سرد شده بود..داشتم دیگه ازش بد میترسیدم..هرچی باشه اون خوناشامه..

-«راستی..تو بوی خون انسان میدی..خوناشام نیستی نه؟
+«ن..نه..
-«هواست به خودت باشه!
+«چ..چشم..-«خب..شب ما یه مهمونی داریم،ولی مهمونی معمولی نیست! تو قراره بعنوان بادیگاردم اونجا باشی،مهارت خاصی داری؟.

تو دلم لبخندی زدم..من یه مامور مخفیم جئون! قراره بکشمت..هه..

+«صد درصد!
-«خوبه..برای شب یه لباس برات میذارم..بپوشش و بیا!
دیدگاه ها (۵)

این‌هشتگ‌رو‌پخش‌کنیدلطفا!

'سناریوکوتاه‌شبانه'

خبر خیلی سنگین و ناراحت‌کننده‌ ایه ولی متاسفانه مونبین پسر خ...

#loveing_or_hateing #Part5_خب‌ کیم ا.ت بگو ببینم هر روز یه ج...

با صدای در بیدار شدم دیدم اون خدمتکار نفره بود اَه رو مخ گفت...

پارت۱قراره از اين به بعد پستر این رمان این عکس باشه اوک؟خب ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط