ویو ات
ویو ا/ت ::
رسیدیم به پاساژ جونگ کوک ماشین رو یه جایی نگه داشت بعد با هم رفتیم تو کافه ای که هانا( همون دوستش که شغلش تعزینات جشن و اینجور چیزاست)گفته بود دیدم هنوز نیومده
+اقای جعون دوستم هنوز نیومده به فرمایید بشینیم یه چیزی میل کنیم تا ایشون بیاد
جونگ کوک نشست و منم رو به روش نشستم
-میگما بیا رسمی صحبت نکنیم رسمی صحبت کردن برا من سخته
راس میگفت برا منم سخته خودشم بشینم یه عمر با این زندگی کنم همون یه عمرم رسمی صحبت کنم واقعا راحت نیست
+باشه پس من صدات میکنم جونگ کوک تو هم صدام کن ا/ت
با این حرفم لبخند رو صورتش افتاد و گفت
-جونگ کوک کمی سخته اطرافیام کوک صدام میکنن تو هم کوک صدام کن
+باشه پس
-راستی میشه از یه سوال بپرسم؟
+راحت باش
-چرا نخواستی مافیا بشی؟
تا این رو گفت هانا اومد( علامت هانا &)
&ببخشید که دیر اومدم
هانا به جونگ کوک دست داد خواست بغلم کنه گفتم
+هانا خودت میدونی که من از تماس فیزیکی متنفرم
هانا خندید و گفت
&باشه بابا فهمیدیم
هانا نشست
&خیلی خب ا/ت جونم نمیخوای شوهر ایندت رو بهم معرفی کنی؟
+خب اسمش جعون جونگ کوکه ما اجباری داریم ازدواج میکنیم ولی خب باهم دیکه هیچ مشکلی نداریم
&اها خوبه پس
+و کوک اینم دوستم هاناعه ما از دوران دبریستان با هم دوستیم البته ما اکیپ ۷ نفره ایم
-خوشبختم خانم هانا( سرد)
پثمام ریخت جونگ کوک رو انقدر سرد ندیده بودم
&همچنین اقای جعون خیلی خب ا/ت بگو ببینم میخوای عروسیت چه وایبی داشته باشه
ویو جونگ کوک ::
هانا تبلتش رو و ا/ت هم عینکش رو دراورد و با هم شروع کردن به حرف زدن درباره عروسی ا/ت با اون عینکش درحال کار کمی زیادی جذاب بود محوش شده بودم ولی چون تمرکزش رو کار بود نفهمید هانا چشمش بهم خورد و صداش ذو ساف کرد
&اقای جعون شما نمیخواید نظری بدین
+راس میگه همش من گفتم تو هم یکی بگو
-من به سلیقه تو اعتماد دارم پس همه کار رو تو بکن
ویو ا/ت ::
نمیدونم چرا با این حرفش ذوق زده شدم ولی نمیتونستم روم بیارم همه چیزم رو تونستم جمع کنم به جز خندم سریع خندم هم جمع و جور کردم و با هانا که لبخند شیطانی رو لبش بود ادامه دادیم
بعد از ۳۰ دقیقه ویو جونگ کوک ::
هانا رفت و من و ا/ت موندیم
-میگما ا/ت خیلی دیر وقت نیست میتونیم بریم لباس ها رو انتخاب کنیم با کفش بعدش بریم خونه
ا/ت سری تکون داد و گفت باشه
شروع کردیم به گشتن پاساژ یه دفعه ا/ت صدام کرد
+جونگ کوک اون کت شلوار رو ببین بیا بریم امتحانش کن
باهاش رفتم داخل مغازه و کت شلوار رو دستش گرفت و داد بهم منم رفتم پروش کردم و اومدم بیرون
ویو ا/ت ::
همون طور که داشتم به بقیه کت شلوار نگاه میکردم دیدم جونگ کوک اومد بیرون با دیدنش چشمام گشاد شد چقدر کت شلوار بهش میاد حاجییییییی وایییییی شدم مثل فن ها که سلبیریتیشون رو میدیدن جیغ جیغ میکردن
رفتم جلو کمی یقه و آستینش رو درست کردم و گفتم
+بهت میاد اینو در نظر میگرم ولی تو خودت از این خوشت اومد؟
ویو جونگ کوک ::
وقتی دیدم ا/ت انقدر خوشش اومد از لباسم فکر کردم چیه برگشتم به آینه و گفتم
-خب اره یکمی بهم میاد نظرت چیه اینو بخریم؟
+آ خب از اونجایی که هر دومون از این خوشمون اومد بخریم بهتر
رسیدیم به پاساژ جونگ کوک ماشین رو یه جایی نگه داشت بعد با هم رفتیم تو کافه ای که هانا( همون دوستش که شغلش تعزینات جشن و اینجور چیزاست)گفته بود دیدم هنوز نیومده
+اقای جعون دوستم هنوز نیومده به فرمایید بشینیم یه چیزی میل کنیم تا ایشون بیاد
جونگ کوک نشست و منم رو به روش نشستم
-میگما بیا رسمی صحبت نکنیم رسمی صحبت کردن برا من سخته
راس میگفت برا منم سخته خودشم بشینم یه عمر با این زندگی کنم همون یه عمرم رسمی صحبت کنم واقعا راحت نیست
+باشه پس من صدات میکنم جونگ کوک تو هم صدام کن ا/ت
با این حرفم لبخند رو صورتش افتاد و گفت
-جونگ کوک کمی سخته اطرافیام کوک صدام میکنن تو هم کوک صدام کن
+باشه پس
-راستی میشه از یه سوال بپرسم؟
+راحت باش
-چرا نخواستی مافیا بشی؟
تا این رو گفت هانا اومد( علامت هانا &)
&ببخشید که دیر اومدم
هانا به جونگ کوک دست داد خواست بغلم کنه گفتم
+هانا خودت میدونی که من از تماس فیزیکی متنفرم
هانا خندید و گفت
&باشه بابا فهمیدیم
هانا نشست
&خیلی خب ا/ت جونم نمیخوای شوهر ایندت رو بهم معرفی کنی؟
+خب اسمش جعون جونگ کوکه ما اجباری داریم ازدواج میکنیم ولی خب باهم دیکه هیچ مشکلی نداریم
&اها خوبه پس
+و کوک اینم دوستم هاناعه ما از دوران دبریستان با هم دوستیم البته ما اکیپ ۷ نفره ایم
-خوشبختم خانم هانا( سرد)
پثمام ریخت جونگ کوک رو انقدر سرد ندیده بودم
&همچنین اقای جعون خیلی خب ا/ت بگو ببینم میخوای عروسیت چه وایبی داشته باشه
ویو جونگ کوک ::
هانا تبلتش رو و ا/ت هم عینکش رو دراورد و با هم شروع کردن به حرف زدن درباره عروسی ا/ت با اون عینکش درحال کار کمی زیادی جذاب بود محوش شده بودم ولی چون تمرکزش رو کار بود نفهمید هانا چشمش بهم خورد و صداش ذو ساف کرد
&اقای جعون شما نمیخواید نظری بدین
+راس میگه همش من گفتم تو هم یکی بگو
-من به سلیقه تو اعتماد دارم پس همه کار رو تو بکن
ویو ا/ت ::
نمیدونم چرا با این حرفش ذوق زده شدم ولی نمیتونستم روم بیارم همه چیزم رو تونستم جمع کنم به جز خندم سریع خندم هم جمع و جور کردم و با هانا که لبخند شیطانی رو لبش بود ادامه دادیم
بعد از ۳۰ دقیقه ویو جونگ کوک ::
هانا رفت و من و ا/ت موندیم
-میگما ا/ت خیلی دیر وقت نیست میتونیم بریم لباس ها رو انتخاب کنیم با کفش بعدش بریم خونه
ا/ت سری تکون داد و گفت باشه
شروع کردیم به گشتن پاساژ یه دفعه ا/ت صدام کرد
+جونگ کوک اون کت شلوار رو ببین بیا بریم امتحانش کن
باهاش رفتم داخل مغازه و کت شلوار رو دستش گرفت و داد بهم منم رفتم پروش کردم و اومدم بیرون
ویو ا/ت ::
همون طور که داشتم به بقیه کت شلوار نگاه میکردم دیدم جونگ کوک اومد بیرون با دیدنش چشمام گشاد شد چقدر کت شلوار بهش میاد حاجییییییی وایییییی شدم مثل فن ها که سلبیریتیشون رو میدیدن جیغ جیغ میکردن
رفتم جلو کمی یقه و آستینش رو درست کردم و گفتم
+بهت میاد اینو در نظر میگرم ولی تو خودت از این خوشت اومد؟
ویو جونگ کوک ::
وقتی دیدم ا/ت انقدر خوشش اومد از لباسم فکر کردم چیه برگشتم به آینه و گفتم
-خب اره یکمی بهم میاد نظرت چیه اینو بخریم؟
+آ خب از اونجایی که هر دومون از این خوشمون اومد بخریم بهتر
- ۳۵۴
- ۰۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط