ماه و شبح
ماه و شبح
پارت سی و هفتم | پنج سال بعد...
پنج سال گذشته بود...
عمارت خاندان کیم...
هنوز هم پر از خنده بود.
سلین همچنان مدیرعامل شرکت بود.
فلیکس هم در کنارش، بهعنوان معاون شرکت، با آرامش کار میکرد.
دیگر خبری از «شبح» نبود...
او سالها پیش با گذشتهی تاریکش خداحافظی کرده بود.
اما بزرگترین اتفاق این پنج سال...
ازدواج سلین و فلیکس بود.
بعد از تمام سختیها...
بالاخره کنار هم زندگی آرامی ساخته بودند.
و حالا...
دختری چهارساله، با موهای طلایی و چشمهای درخشان، هر روز خانه را به هم میریخت.
اسمش...
آمه بود.
صبح زود...
سلین با فنجان قهوهاش از آشپزخانه بیرون آمد.
با تعجب اطراف را نگاه کرد.
ـ آمه؟
هیچ جوابی نیامد.
سلین زیر لب گفت:
ـ وای نه...
هر وقت این بچه ساکته، یعنی یه نقشهای داره.
همان لحظه...
از پشت مبل، صدای آرامی آمد.
ـ دایی کانر...
آمادهای؟
کانر هم با صدای آهسته گفت:
ـ فرمانده، همهچی آمادهست!
لوکاس از پشت پرده سرش را بیرون آورد.
ـ منم اینجام!
لین که روی مبل نشسته بود و روزنامه میخواند، آهی کشید.
ـ خدایا...
باز شروع شد.
آمه با ذوق گفت:
ـ سه...
دو...
یک...
حمله!
ناگهان دهها بادکنک رنگی از بالای راهپله پایین افتاد و روی سر سلین ریخت.
سلین چند لحظه همانجا ایستاد.
بعد خیلی آرام گفت:
ـ کانر...
لوکاس...
آمه...
سه نفر با ترس به هم نگاه کردند.
سلین لبخند زد.
همان لبخندی که همه ازش میترسیدند.
ـ فرار نکنید...
فقط میخوام حرف بزنیم.
آمه با جیغ خندید.
ـ دروغ میگه!
بدوووو!
کانر، لوکاس و آمه با سرعت فرار کردند.
لین هم که بیگناه وسط سالن مانده بود، سریع روزنامه را جلوی صورتش گرفت.
ـ من از اول مخالف بودم...
به جون خودم!
در همان لحظه...
درِ عمارت باز شد.
فلیکس وارد شد.
کتش را درآورد و با تعجب به سالن نگاه کرد.
بادکنک...
کاغذ رنگی...
سه مرد در حال فرار...
و سلینی که یک بالش در دست گرفته بود.
فلیکس آهی کشید.
ـ من فقط نیم ساعت رفتم شرکت...
اینجا چی شده؟
آمه تا پدرش را دید، با ذوق دوید و خودش را بغلش انداخت.
ـ بابایی!
فلیکس او را بغل کرد و خندید.
ـ بگو ببینم...
این دفعه چه نقشهای کشیدی؟
آمه با افتخار گفت:
ـ من و داییهام مامانو اذیت کردیم!
فلیکس نگاهش را به سه برادر دوخت.
ـ واقعاً؟
کانر با خنده گفت:
ـ ما فقط مشاور بودیم!
لوکاس هم اضافه کرد:
ـ مغز متفکرش آمه بود!
لین دستش را بالا برد.
ـ من حتی عضو گروه هم نبودم!
سلین دست به سینه ایستاد.
ـ خیلی خب...
پس امشب...
هیچکس دسر نمیخوره.
سه برادر و آمه همزمان فریاد زدند:
ـ نههههههههه!
فلیکس خندهاش گرفت.
ـ ماه...
یکم تخفیف بده.
سلین اخمی ساختگی کرد.
ـ تو هم شریک جرمی.
فلیکس با تعجب گفت:
ـ من؟!
ـ آره...
دخترت دقیقاً اخلاق تو رو داره.
فلیکس با خنده جواب داد:
ـ نه...
شیطنتش مال توئه.
آمه دستهای کوچکش را به کمر زد و با قیافهای جدی گفت:
ـ من شبیه هر دوتاتونم!
چند ثانیه سکوت شد...
بعد صدای خندهی همهی عمارت را پر کرد.
فلیکس در حالی که آمه را در آغوش گرفته بود، به سلین نگاه کرد و لبخند زد.
روزی فکر میکرد سرنوشتش فقط تاریکی است...
اما حالا...
خانهای داشت که هر روز پر از سروصدا بود.
همسری که هنوز هم او را «کمردردی» صدا میزد...
و دختر کوچولویی به نام آمه...
که با کمک سه داییاش، هر روز یک دردسر تازه درست میکرد.
و با این حال...
فلیکس حاضر نبود این شلوغی را با هیچ آرامش دیگری عوض کند. 🥹🖤✨
پارت سی و هفتم | پنج سال بعد...
پنج سال گذشته بود...
عمارت خاندان کیم...
هنوز هم پر از خنده بود.
سلین همچنان مدیرعامل شرکت بود.
فلیکس هم در کنارش، بهعنوان معاون شرکت، با آرامش کار میکرد.
دیگر خبری از «شبح» نبود...
او سالها پیش با گذشتهی تاریکش خداحافظی کرده بود.
اما بزرگترین اتفاق این پنج سال...
ازدواج سلین و فلیکس بود.
بعد از تمام سختیها...
بالاخره کنار هم زندگی آرامی ساخته بودند.
و حالا...
دختری چهارساله، با موهای طلایی و چشمهای درخشان، هر روز خانه را به هم میریخت.
اسمش...
آمه بود.
صبح زود...
سلین با فنجان قهوهاش از آشپزخانه بیرون آمد.
با تعجب اطراف را نگاه کرد.
ـ آمه؟
هیچ جوابی نیامد.
سلین زیر لب گفت:
ـ وای نه...
هر وقت این بچه ساکته، یعنی یه نقشهای داره.
همان لحظه...
از پشت مبل، صدای آرامی آمد.
ـ دایی کانر...
آمادهای؟
کانر هم با صدای آهسته گفت:
ـ فرمانده، همهچی آمادهست!
لوکاس از پشت پرده سرش را بیرون آورد.
ـ منم اینجام!
لین که روی مبل نشسته بود و روزنامه میخواند، آهی کشید.
ـ خدایا...
باز شروع شد.
آمه با ذوق گفت:
ـ سه...
دو...
یک...
حمله!
ناگهان دهها بادکنک رنگی از بالای راهپله پایین افتاد و روی سر سلین ریخت.
سلین چند لحظه همانجا ایستاد.
بعد خیلی آرام گفت:
ـ کانر...
لوکاس...
آمه...
سه نفر با ترس به هم نگاه کردند.
سلین لبخند زد.
همان لبخندی که همه ازش میترسیدند.
ـ فرار نکنید...
فقط میخوام حرف بزنیم.
آمه با جیغ خندید.
ـ دروغ میگه!
بدوووو!
کانر، لوکاس و آمه با سرعت فرار کردند.
لین هم که بیگناه وسط سالن مانده بود، سریع روزنامه را جلوی صورتش گرفت.
ـ من از اول مخالف بودم...
به جون خودم!
در همان لحظه...
درِ عمارت باز شد.
فلیکس وارد شد.
کتش را درآورد و با تعجب به سالن نگاه کرد.
بادکنک...
کاغذ رنگی...
سه مرد در حال فرار...
و سلینی که یک بالش در دست گرفته بود.
فلیکس آهی کشید.
ـ من فقط نیم ساعت رفتم شرکت...
اینجا چی شده؟
آمه تا پدرش را دید، با ذوق دوید و خودش را بغلش انداخت.
ـ بابایی!
فلیکس او را بغل کرد و خندید.
ـ بگو ببینم...
این دفعه چه نقشهای کشیدی؟
آمه با افتخار گفت:
ـ من و داییهام مامانو اذیت کردیم!
فلیکس نگاهش را به سه برادر دوخت.
ـ واقعاً؟
کانر با خنده گفت:
ـ ما فقط مشاور بودیم!
لوکاس هم اضافه کرد:
ـ مغز متفکرش آمه بود!
لین دستش را بالا برد.
ـ من حتی عضو گروه هم نبودم!
سلین دست به سینه ایستاد.
ـ خیلی خب...
پس امشب...
هیچکس دسر نمیخوره.
سه برادر و آمه همزمان فریاد زدند:
ـ نههههههههه!
فلیکس خندهاش گرفت.
ـ ماه...
یکم تخفیف بده.
سلین اخمی ساختگی کرد.
ـ تو هم شریک جرمی.
فلیکس با تعجب گفت:
ـ من؟!
ـ آره...
دخترت دقیقاً اخلاق تو رو داره.
فلیکس با خنده جواب داد:
ـ نه...
شیطنتش مال توئه.
آمه دستهای کوچکش را به کمر زد و با قیافهای جدی گفت:
ـ من شبیه هر دوتاتونم!
چند ثانیه سکوت شد...
بعد صدای خندهی همهی عمارت را پر کرد.
فلیکس در حالی که آمه را در آغوش گرفته بود، به سلین نگاه کرد و لبخند زد.
روزی فکر میکرد سرنوشتش فقط تاریکی است...
اما حالا...
خانهای داشت که هر روز پر از سروصدا بود.
همسری که هنوز هم او را «کمردردی» صدا میزد...
و دختر کوچولویی به نام آمه...
که با کمک سه داییاش، هر روز یک دردسر تازه درست میکرد.
و با این حال...
فلیکس حاضر نبود این شلوغی را با هیچ آرامش دیگری عوض کند. 🥹🖤✨
- ۳۳
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط