می‌گویند پسری در خانه خیلی شلوغ‌کاری کرده بود. همه‌ی اوضا

می‌گویند پسری در خانه خیلی شلوغ‌کاری کرده بود. همه‌ی اوضاع را به هم ریخته بود.

وقتی پدر وارد شد، مادر شکایت او را به پدرش کرد.

پدر که خستگی و ناراحتی بیرون را هم داشت، شلاق را برداشت.

پسر دید امروز اوضاع خیلی بی‌ریخت است،

همه‌ی درها هم بسته است،

وقتی پدر شلاق را بالا برد، پسر دید کجا فرار کند؟

راه فراری ندارد! خودش را به سینه‌ی پدر چسباند.

شلاق هم در دست پدر شل شد و افتاد.

شما هم هر وقت دیدید اوضاع بی‌ریخت است به سوی خدا فرار کنید.

«وَ فِرُّوا إلی الله مِن الله»

هر کجا متوحش شدید راه فرار به سوی خداست...

« مرحوم استاد حاج محمد اسماعیل دولابی(ره) »
دیدگاه ها (۲)

تنهــــایـی یعنی یه وقتهایی هست میبینی فقط خودتی و خودت !رفی...

دلم ......!!التماس دعا می خواهد.....از همان التماس دعاهایی ک...

ماه ربیع الاول بر شما مبارک باد.

خــدایمـ ؛ما برآی تــو تیپ زده ایمـ ، مگـــر غیر از اینســت؟...

سناریو بلولاک

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟷 | اولین نتسئول، ساعت ۷:۱۵ صبح.صدای رفت‌وآمد ماش...

داستان عاشقانه جذاب جدید

در نیمه های شب پارت سیزدهم (فلش بک به زندگی زاندر)

پارت ۲۸ وقتی به خونه‌ی مادربزرگم رسیدم، از همون دم در صدای ح...

📖 طنین سکوت (Echoes of Silence)پارت هفدهم: وقتی طوفان شروع ش...

بسم الله الرحمن الرحیمپاسخ قسمت دوم :باید به همتایی - کُفو ...

📖 طنین سکوت (Echoes of Silence)پارت هجدهم: سقوطِ یک پادشاه[ز...

خانوم مدیرعاملبعضی آدم‌ها درست در زمانی وارد زندگی‌ات می‌شون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط