من همان نایم که گر خوش بشنوی

من همان نایم که گر خوش بشنوی
شرح دردم با تو گوید مثنوی

من همان جامم که گفت آن غمگسار
با دل خونین لب خندان بیار

یک نفس دردم هزار آواز بین
روح را سیدایی پرواز بین

من خموش کردم خروش چنگ را
گرچه صد زخم است این دلتنگ را

من همان عشقم که در فرهاد بود
او نمی دانست و خود را می ستود

من همی کندم نه تیشه،کوه را
عشق شیرین می کند اندوه را

در رخ لیلی نمودم خویش را
سوختم مجنون خام اندیش را

می گریستم در دلش با درد دوست
او گمان می کرد اشک چشم اوست
دیدگاه ها (۱)

من همان نایم که گر خوش بشنویشــرح دردم با تو گوید مثنـویبا ل...

من همان عشقم که در فرهاد بوداو نمی‌دانست و خود را می‌ستود!"م...

من همان عشقم که در فرهاد بوداو نمی‌دانست و خود را می‌ستود!"م...

من همان عشقم که در فرهاد بوداو نمی‌دانست و خود را می‌ستوددر ...

من همان عشقم که در فرهاد بوداو نمی‌دانست و خود را می‌ستوددر ...

چیست دریا؟چشم پر اشک زمیندر نگاهش آرزویی ته نشینآرزوی پا گشو...

در رخ لیـــلی نمــــودم خویش راسوختـم مجنـون خـام اندیش رامی...

باز بانگی از نیستان می رسد🌾 غم به داد غم پرستان می رسد بشنوی...

هزار جهد بکردم که یار من باشیمرادبخش دل بی‌قرار من باشیچراغ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط