درخواستی جیمین
درخواستی جیمین
موضوع : اسلاید دوم
پارت اول
باران بهآرامی روی شیشههای بزرگ کارگاه نقاشی میبارید.
فضای داخل، بوی رنگ روغن و چوب خیس گرفته بود.
دیوارها پر از بومهای نیمهتمام، لکههای رنگ، و قوطیهای باز بودند.
ات، دختر عکاس با موهای مشکی مواج و چشمهایی که بین قهوهای شکلاتی و عسلی در تغییر بود، پشت دوربینش ایستاده بود. پدرش ـ هنرمند مشهور و کمی عجیب ـ امروز قرار بود مدل جدیدی رو برای پرتره نقاشی کنه.
در باز شد.
جیمین وارد شد.
کت طوسی روشن و شال مشکیاش با موهای طلاییاش تضاد جالبی ساخته بود.
قد بلند، نگاه آرام ولی نافذ… و اون لبخند نصفه که انگار بلد بود چطور دنیا رو کند کنه.
پدر ات با ذوق گفت:
ـ «جیمین! خوش اومدی پسر! بیا، اینجا بشین. نور از این زاویه عالیه.»
جیمین سلامی داد و نشست روی صندلی مدلها. کمی خودش را مرتب کرد و بعد، بیدلیل، نگاهش به گوشه اتاق افتاد.
ات داشت از پشت لنز دوربین، با دقت، روی قاببندی کار میکرد… تا اینکه ناخواسته، نگاهش با نگاه او گره خورد.
لحظهای سکوت.
انگار همه صداهای بیرون حتی باران محو شد.
چشمهای شکلاتی ات برق میزدند، اما نه از نور لامپها… از تپش ناگهانی قلبش.
جیمین پلک نزد. با نگاهش حرف میزد، انگار میخواست بگه:
«تو… کی هستی؟»
ات سریع سرش رو پایین انداخت، اما انگشتش هنوز روی دکمه شاتر بود. دوربین صدای کلیک داد.
ـ «اه… ببخشید… داشتم…»
ـ «عکس میگرفتی؟»
جیمین لبخند آرامی زد، ولی اون لبخند… تهش یک چیز خطرناک داشت.
پدرش غرق کار بود و توجهی به این جرقه کوچک نداشت. ولی جیمین هرازگاهی، با حالتی که انگار اتفاقی نیست، نگاهش را دوباره سمت او میفرستاد.
ات حس کرد صورتش گرم شده.
برای همین پشت بوم بزرگ رفت تا دیده نشه، اما از آنجا میتوانست نیمرخ جیمین را تماشا کند.
و در همان لحظه فهمید… این روز قرار نیست مثل روزهای دیگرش باشد.
---
پدر ات در حال مخلوط کردن رنگها بود و با خودش زمزمه میکرد:
ـ «یه کم رنگ… آره… حالا یه خط آبی… نه، این زیادی آبیه…»
ات لبخند کوتاهی زد.
همیشه وقتی پدرش نقاشی میکرد، انگار بقیه دنیا رو فراموش میکرد.
همین باعث شد جرات کنه دوباره دوربین رو بالا بیاره.
لنز روی صورت جیمین فوکوس کرد. او هنوز روی صندلی نشسته بود، ولی این بار… مستقیم به دوربین نگاه کرد.
انگار داشت فقط برای ات ژست میداد، نه برای نقاشی.
ـ «ببخشید، میتونید یه کم سرتون رو به چپ بچرخونید؟»
ات بیاختیار این جمله رو گفت.
ـ «به چپ؟… مثل این؟»
و جیمین سرش را کمی خم کرد، بعد یک ابرو را بالا برد.
ـ «یا… شاید اینطوری بهتر باشه؟»
او ناگهان لبخند شیطنتآمیزی زد و به جای ژست رسمی، دستش را زیر چانه گذاشت و با نگاهی که کمی بیش از حد صمیمی بود، مستقیم به او خیره شد.
ات زیر لب گفت:
«نه… این زیادی…»
ـ «زیادی چی؟»
ـ «زیادی… غیررسمیه.»
ـ «خب، شاید من آدم رسمیای نیستم.»
پدرش بیخبر بود، اما این مکالمه کوتاه، قلب ات را تندتر کرد. سعی کرد جدی باشد:
ـ «خواهش میکنم ژست حرفهای بگیرید، این برای کاره.»
ـ «باشه… ولی قول بده بعدش یه عکس فقط برای خودت بگیری.»
ات از خجالت کمی مکث کرد، بعد دوربین را پایین آورد و با حالتی که سعی داشت بیتفاوت باشد گفت:
ـ «من همچین قولی نمیدم.»
ـ «باشه… پس مجبور میشم خودم یه جور دیگه راضیت کنم.»
این جمله با آن لحن آرام و نگاهش، باعث شد ات سریع برود پشت سهپایه دوربین که صورتش دیده نشود.
پدرش با صدای نسبتا بلندی:
«ات! نور از سمت چپ رو کم کن، زیادی سفید کرده صورت مدل رو!»
ات: «باشه!»
به سمت نور رفت، ولی همان موقع جیمین گفت:
ـ «نور کم بشه، ولی چشمهای تو روشن بمونه…»
ات: «چی؟! این جمله… کاملاً بیربط بود!»
ـ «کاملاً مربوط بود، فقط هنوز نفهمیدی.»
ادامه دارد....
موضوع : اسلاید دوم
پارت اول
باران بهآرامی روی شیشههای بزرگ کارگاه نقاشی میبارید.
فضای داخل، بوی رنگ روغن و چوب خیس گرفته بود.
دیوارها پر از بومهای نیمهتمام، لکههای رنگ، و قوطیهای باز بودند.
ات، دختر عکاس با موهای مشکی مواج و چشمهایی که بین قهوهای شکلاتی و عسلی در تغییر بود، پشت دوربینش ایستاده بود. پدرش ـ هنرمند مشهور و کمی عجیب ـ امروز قرار بود مدل جدیدی رو برای پرتره نقاشی کنه.
در باز شد.
جیمین وارد شد.
کت طوسی روشن و شال مشکیاش با موهای طلاییاش تضاد جالبی ساخته بود.
قد بلند، نگاه آرام ولی نافذ… و اون لبخند نصفه که انگار بلد بود چطور دنیا رو کند کنه.
پدر ات با ذوق گفت:
ـ «جیمین! خوش اومدی پسر! بیا، اینجا بشین. نور از این زاویه عالیه.»
جیمین سلامی داد و نشست روی صندلی مدلها. کمی خودش را مرتب کرد و بعد، بیدلیل، نگاهش به گوشه اتاق افتاد.
ات داشت از پشت لنز دوربین، با دقت، روی قاببندی کار میکرد… تا اینکه ناخواسته، نگاهش با نگاه او گره خورد.
لحظهای سکوت.
انگار همه صداهای بیرون حتی باران محو شد.
چشمهای شکلاتی ات برق میزدند، اما نه از نور لامپها… از تپش ناگهانی قلبش.
جیمین پلک نزد. با نگاهش حرف میزد، انگار میخواست بگه:
«تو… کی هستی؟»
ات سریع سرش رو پایین انداخت، اما انگشتش هنوز روی دکمه شاتر بود. دوربین صدای کلیک داد.
ـ «اه… ببخشید… داشتم…»
ـ «عکس میگرفتی؟»
جیمین لبخند آرامی زد، ولی اون لبخند… تهش یک چیز خطرناک داشت.
پدرش غرق کار بود و توجهی به این جرقه کوچک نداشت. ولی جیمین هرازگاهی، با حالتی که انگار اتفاقی نیست، نگاهش را دوباره سمت او میفرستاد.
ات حس کرد صورتش گرم شده.
برای همین پشت بوم بزرگ رفت تا دیده نشه، اما از آنجا میتوانست نیمرخ جیمین را تماشا کند.
و در همان لحظه فهمید… این روز قرار نیست مثل روزهای دیگرش باشد.
---
پدر ات در حال مخلوط کردن رنگها بود و با خودش زمزمه میکرد:
ـ «یه کم رنگ… آره… حالا یه خط آبی… نه، این زیادی آبیه…»
ات لبخند کوتاهی زد.
همیشه وقتی پدرش نقاشی میکرد، انگار بقیه دنیا رو فراموش میکرد.
همین باعث شد جرات کنه دوباره دوربین رو بالا بیاره.
لنز روی صورت جیمین فوکوس کرد. او هنوز روی صندلی نشسته بود، ولی این بار… مستقیم به دوربین نگاه کرد.
انگار داشت فقط برای ات ژست میداد، نه برای نقاشی.
ـ «ببخشید، میتونید یه کم سرتون رو به چپ بچرخونید؟»
ات بیاختیار این جمله رو گفت.
ـ «به چپ؟… مثل این؟»
و جیمین سرش را کمی خم کرد، بعد یک ابرو را بالا برد.
ـ «یا… شاید اینطوری بهتر باشه؟»
او ناگهان لبخند شیطنتآمیزی زد و به جای ژست رسمی، دستش را زیر چانه گذاشت و با نگاهی که کمی بیش از حد صمیمی بود، مستقیم به او خیره شد.
ات زیر لب گفت:
«نه… این زیادی…»
ـ «زیادی چی؟»
ـ «زیادی… غیررسمیه.»
ـ «خب، شاید من آدم رسمیای نیستم.»
پدرش بیخبر بود، اما این مکالمه کوتاه، قلب ات را تندتر کرد. سعی کرد جدی باشد:
ـ «خواهش میکنم ژست حرفهای بگیرید، این برای کاره.»
ـ «باشه… ولی قول بده بعدش یه عکس فقط برای خودت بگیری.»
ات از خجالت کمی مکث کرد، بعد دوربین را پایین آورد و با حالتی که سعی داشت بیتفاوت باشد گفت:
ـ «من همچین قولی نمیدم.»
ـ «باشه… پس مجبور میشم خودم یه جور دیگه راضیت کنم.»
این جمله با آن لحن آرام و نگاهش، باعث شد ات سریع برود پشت سهپایه دوربین که صورتش دیده نشود.
پدرش با صدای نسبتا بلندی:
«ات! نور از سمت چپ رو کم کن، زیادی سفید کرده صورت مدل رو!»
ات: «باشه!»
به سمت نور رفت، ولی همان موقع جیمین گفت:
ـ «نور کم بشه، ولی چشمهای تو روشن بمونه…»
ات: «چی؟! این جمله… کاملاً بیربط بود!»
ـ «کاملاً مربوط بود، فقط هنوز نفهمیدی.»
ادامه دارد....
- ۱۳.۲k
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط