یهو دیدم سرشو بالا اورد با چشمانی قرمز گفت
یهو دیدم سرشو بالا اورد با چشمانی قرمز گفت
+«هقق چرا اینجوری میکنی دوست داری منو اذیت کنی (حال الان من.......)
_«نفسم شوخی کردم ببخشید»
+«نمیخوام برو ناز هانا رو بک...»
نزاشتم حرفش کامل شه که فشارش دادم به خودم سرمو نزدیک گوشش کردم و گفتم
_«دختر بابا خیلی بد شدی عیبه دربارهش اینطور حرف بزنی»
+«اصن برو گمشو ازش طرفداریشو کن»
دیگه طاقت نداشتم دلم اون لبای پفکیشو میخواست کم کم سرمو نزدیکش کردم فهمیدم متوجه قضیع شده
عقب نکشید نیشخندی زدم فاصله کمی تا اون دو تیکه گوشت خوشمزه مونده بود که هانا وارد شد یورین سریع هلم داد عقب
هانا که خداروشکر چیزی ندیده بود گفت
☆«سلامم چطورین».......
+«هقق چرا اینجوری میکنی دوست داری منو اذیت کنی (حال الان من.......)
_«نفسم شوخی کردم ببخشید»
+«نمیخوام برو ناز هانا رو بک...»
نزاشتم حرفش کامل شه که فشارش دادم به خودم سرمو نزدیک گوشش کردم و گفتم
_«دختر بابا خیلی بد شدی عیبه دربارهش اینطور حرف بزنی»
+«اصن برو گمشو ازش طرفداریشو کن»
دیگه طاقت نداشتم دلم اون لبای پفکیشو میخواست کم کم سرمو نزدیکش کردم فهمیدم متوجه قضیع شده
عقب نکشید نیشخندی زدم فاصله کمی تا اون دو تیکه گوشت خوشمزه مونده بود که هانا وارد شد یورین سریع هلم داد عقب
هانا که خداروشکر چیزی ندیده بود گفت
☆«سلامم چطورین».......
- ۶۱۵
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط