تو چند لحظه به دست تهیونگ که روی شکمت بود نگاه کردی، قلبت

تو چند لحظه به دست تهیونگ که روی شکمت بود نگاه کردی، قلبت تندتر می‌زد. همه‌چیز عجیب به نظر می‌رسید. نگاهت را آرام بالا آوردی و با صدایی لرزان اما کنجکاو پرسیدی:

تو (خیلی آرام): «چرا... یهو مهربون ...شدی؟»

تهیونگ لحظه‌ای مکث کرد، انگار دنبال واژه می‌گشت. نگاهش از چشمانت لغزید و به آسمان خیره شد.

تهیونگ (با صدایی پایین‌تر از همیشه): «شاید چون فهمیدم... نمی‌خوام دوباره اشکت رو ببینم.»

سکوتی کوتاه بینتان افتاد. تو نفس عمیقی کشیدی، نمی‌دانستی باید باور کنی یا نه. اما چیزی در لحنش بود که تا حالا نشنیده بودی، چیزی شبیه به اعترافی خاموش.
دیدگاه ها (۱۷)

P. 7 "اون مال منه" 𝕿𝖍𝖆𝖙 𝖔𝖓𝖑𝖞 𝖎𝖙'...

جنگل نفرین شده پارت ۲۳

راز خون پارت چهارم

......//برده ی زیبا//.......

🎭 آخرین نقشپارت چهارم— دوربین آماده‌ست!لیانا نفس عمیقی کشید ...

هوا رو به تاریکی می‌رفت و حیاط مدرسه تقریباً خالی شده بود. ت...

⭐ 𝑻𝒉𝒆 𝑺𝒆𝒄𝒓𝒆𝒕 𝒐𝒇 𝒂 𝑺𝒕𝒂𝒓𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐صبح، ارا هنوز کمی معذب بود.تهیون...

امشب، پیش از آن‌که چشمانت را به خواب بسپاری، لحظه‌ای مکث کن ...

معاملهp24جونگ‌کوک چند لحظه ساکت ماند. هنوز بی‌جان روی دست‌ها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط