.

.
اگرچه سبز و جوانم شبیه پاییزم
همیشه درد خودم را به سینه می ریزم
نخواستم که بفهمی چقدر دلتنگم
که با زمان و زمین روز و شب گلاویزم
چه جذبه ای ست درونت که لحظه ای حتی
نمی توانم از آغوش تو بپرهیزم؟
سخاوت تو وسیع است و ظرف من محدود
نمانده تاب برایم، مریز، لبریزم!
به پیشگاه نگاهت به شوق می آیم
ولی چگونه از این بارگاه برخیزم؟
برای فتح بلندات باید از گیسویم
شبیه کوهنوردان به تو بیاویزم
از آن فراز نگاهی به سوی من انداز
اگرچه چون پر کاهی حقیر و ناچیزم
دیدگاه ها (۶)

ﺍﺯ ﭼﺸﻢ ﺧﻤﺎﺭﺕ ﺑﻪ ﺧﺪﺍﯾﺖ ﮔﻠﻪ ﮐﺮﺩﻡﺍﺯ ﻋﺸﻮﻩ ﻭ ﺁﻥ ﻭﻧﺎﺯ ﻭ ﺍﺩﺍﯾﺖ ﮔﻠﻪ ...

مرا با سوز جان بگذار و بگذراسیر و ناتوان بگذار و بگذر …چو شم...

به جز تو هیچ ندارم که دل به آن بندمدرود هرچه که دارم، درود د...

با امید دیدنت از غُصّه دوری می کنمامتناع از خنده های خشک و ص...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط