#One_Last_Condition
#One_Last_Condition
شرط آخر⬅︎P2
ساعت از دو نیمهشب گذشته بود.
هارین و هان بعد از تمرین از زمین متروکه بیرون آمدند.
هان دستش را روی شانهاش انداخت.
- فردا میای؟
- اگه پدرم خونه رو روی سرم خراب نکنه، آره.
هان خندید.
- پس یعنی نمیای.
هارین آرنجی به پهلویش زد.
- برو گمشو.
چند دقیقه بعد جلوی زیرزمین رسید.
هان دست تکان داد و رفت.
هارین نفس عمیقی کشید و در را باز کرد.
اما چیزی عجیب بود.
برخلاف همیشه صدای فریاد و ناسزا نمیآمد.
سکوت...
سکوتی سنگین و ترسناک.
هارین اخم کرد.
- بابا؟
جوابی نیامد.
چند قدم جلو رفت.
پدرش روی صندلی نشسته بود.
سرش پایین بود.
دستهایش میلرزید.
- چته؟
مرد سرش را بالا آورد.
صورتش رنگ نداشت.
برای اولین بار در عمرش، ترس توی چشمانش دیده میشد.
- هارین...
- چی شده؟
مرد آب دهانش را قورت داد.
- من... یه اشتباه کردم.
هارین پوزخند زد.
- کدوم اشتباه؟ قمار امروز یا دیروز؟
- هارین...
- حرف بزن.
مرد نگاهش را دزدید.
- من... تورو باختم.
سکوت.
چند ثانیه.
هارین خیره ماند.
بعد خندید.
- مستی؟
- جدی میگم.
لبخند از صورت هارین محو شد.
- چی گفتی؟
- پول نداشتم...
- پس؟
- روی تو شرط بستم...
هارین احساس کرد خون در رگهایش یخ زده.
- روی... من؟
- هارین گوش کن...
- روی من شرط بستی؟!
صدایش تمام زیرزمین را لرزاند.
مرد از جایش بلند شد.
- مجبور بودم!
- مجبور بودی؟!
هارین یقهاش را گرفت.
- من دخترتم!
- هارین آروم شو!
- آروم؟!
اشک در چشمانش جمع شده بود اما اجازه نمیداد پایین بیاید.
- تمام عمرم تحملت کردم!
- ...
- کتکهاتو تحمل کردم!
- ...
- گرسنگی کشیدم!
- ...
- ولی تو منو فروختی؟!
مرد سرش را پایین انداخت.
همان لحظه...
صدای کوبیده شدن در آمد.
بوم!
بوم!
بوم!
هر دو خشکش زد.
چند ثانیه بعد صدای مردی از بیرون آمد.
- در رو باز کن.
هارین و پدرش به هم نگاه کردند.
مرد زمزمه کرد:
- اونا اومدن...
قلب هارین فرو ریخت.
صدای ضربهها شدیدتر شد.
- در رو باز کن!
هارین یک قدم عقب رفت.
بعد دو قدم.
بعد ناگهان به سمت پنجره کوچک زیرزمین دوید.
پدرش فریاد زد:
- هارین!
اما دختر بدون مکث از پنجره بیرون پرید.
هوای سرد شب به صورتش خورد.
و شروع به دویدن کرد...
هرچه سریعتر...
دورتر از آن خانه...
دورتر از سرنوشتی که انتظارش را میکشید.
اما خبر نداشت که چند خیابان آن طرفتر...
سه ماشین مشکی از قبل منتظرش بودند...
شرط پارت بعد ← 10𓊉 تا لایک و 5 تا کامنت𓊈
#One_Last_Condition
#Dreamscape_hanlee
#The_Mystical_World_of_Fiction
#Tomorrow_Forgotten
#BloodyKingdom1
#hanlee
#KARMA
#CREED
#strykids
#chan
#minho
#changbin
#hyunjin
#han
#felix
#sungmin
#in
#stay
شرط آخر⬅︎P2
ساعت از دو نیمهشب گذشته بود.
هارین و هان بعد از تمرین از زمین متروکه بیرون آمدند.
هان دستش را روی شانهاش انداخت.
- فردا میای؟
- اگه پدرم خونه رو روی سرم خراب نکنه، آره.
هان خندید.
- پس یعنی نمیای.
هارین آرنجی به پهلویش زد.
- برو گمشو.
چند دقیقه بعد جلوی زیرزمین رسید.
هان دست تکان داد و رفت.
هارین نفس عمیقی کشید و در را باز کرد.
اما چیزی عجیب بود.
برخلاف همیشه صدای فریاد و ناسزا نمیآمد.
سکوت...
سکوتی سنگین و ترسناک.
هارین اخم کرد.
- بابا؟
جوابی نیامد.
چند قدم جلو رفت.
پدرش روی صندلی نشسته بود.
سرش پایین بود.
دستهایش میلرزید.
- چته؟
مرد سرش را بالا آورد.
صورتش رنگ نداشت.
برای اولین بار در عمرش، ترس توی چشمانش دیده میشد.
- هارین...
- چی شده؟
مرد آب دهانش را قورت داد.
- من... یه اشتباه کردم.
هارین پوزخند زد.
- کدوم اشتباه؟ قمار امروز یا دیروز؟
- هارین...
- حرف بزن.
مرد نگاهش را دزدید.
- من... تورو باختم.
سکوت.
چند ثانیه.
هارین خیره ماند.
بعد خندید.
- مستی؟
- جدی میگم.
لبخند از صورت هارین محو شد.
- چی گفتی؟
- پول نداشتم...
- پس؟
- روی تو شرط بستم...
هارین احساس کرد خون در رگهایش یخ زده.
- روی... من؟
- هارین گوش کن...
- روی من شرط بستی؟!
صدایش تمام زیرزمین را لرزاند.
مرد از جایش بلند شد.
- مجبور بودم!
- مجبور بودی؟!
هارین یقهاش را گرفت.
- من دخترتم!
- هارین آروم شو!
- آروم؟!
اشک در چشمانش جمع شده بود اما اجازه نمیداد پایین بیاید.
- تمام عمرم تحملت کردم!
- ...
- کتکهاتو تحمل کردم!
- ...
- گرسنگی کشیدم!
- ...
- ولی تو منو فروختی؟!
مرد سرش را پایین انداخت.
همان لحظه...
صدای کوبیده شدن در آمد.
بوم!
بوم!
بوم!
هر دو خشکش زد.
چند ثانیه بعد صدای مردی از بیرون آمد.
- در رو باز کن.
هارین و پدرش به هم نگاه کردند.
مرد زمزمه کرد:
- اونا اومدن...
قلب هارین فرو ریخت.
صدای ضربهها شدیدتر شد.
- در رو باز کن!
هارین یک قدم عقب رفت.
بعد دو قدم.
بعد ناگهان به سمت پنجره کوچک زیرزمین دوید.
پدرش فریاد زد:
- هارین!
اما دختر بدون مکث از پنجره بیرون پرید.
هوای سرد شب به صورتش خورد.
و شروع به دویدن کرد...
هرچه سریعتر...
دورتر از آن خانه...
دورتر از سرنوشتی که انتظارش را میکشید.
اما خبر نداشت که چند خیابان آن طرفتر...
سه ماشین مشکی از قبل منتظرش بودند...
شرط پارت بعد ← 10𓊉 تا لایک و 5 تا کامنت𓊈
#One_Last_Condition
#Dreamscape_hanlee
#The_Mystical_World_of_Fiction
#Tomorrow_Forgotten
#BloodyKingdom1
#hanlee
#KARMA
#CREED
#strykids
#chan
#minho
#changbin
#hyunjin
#han
#felix
#sungmin
#in
#stay
- ۳۵۳
- ۲۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط