آرههمه اش رو به خوب به اد داشتاون آنه وفت ه جیم
آره،همه اش رو به خوبى به ياد داشتى.اون آيينه كوفتى كه جیمین دقيقا بالاىِ تختِ اتاقش،روىِ سقف نصب كرده بود باعث شد همه چيز رو به وضوح ببينى.
"انقدر بيجنبه اى؟دخترِ ديگه اى نيست كه تختت رو گرم كنه كه انقدر،پاپيچِ من ميشى جیمین؟"
پسر اونقدر به جلو قدم برداشت كه حالا،سرِ اسلحه دقيقا روىِ قفسه سينه اش قرار داشت.
"و اگه بخوام اون شخص تو باشى كه،تختم رو گرم نگه ميداره چى؟"
سرِ اسلحه رو به قفسه سينه اش فشردى:
جیمین با بلند كردنِ يكى از دستهاش،اون رو روىِ اسلحه،روىِ دستت قرار داد و سرِ آهنى اسلحه رو بيشتر از قبل به سينه اش فشرد:
"به پات شليك ميكنم تا نتونى راه برى و بعد ميبرمت به خونه ام،زخمت رو پانسمان ميكنم اما بهت مسكن نميدم تا دماىِ بدنت بياد پايين و براىِ گرم شدن التماسم كنى،اون زمان هم من با كمالِ ميل گرمت ميكنم،با لمسهام و لبهام..اما اون موقع درد رو بيشتر از لذت احساس ميكنى و ممكنه زخمت هم باز بشه،چون قرار نيست بهت آسون بگيرم آلورا!"
زمانى كه چيزى جز سكوت،از طرفِ تو نصيبش نشد،دستش رو كه روىِ دستت روىِ اسلحه قرار داشت رو گرفت و با كشيدن مچِ دستت،وادارت كرد كه بهش نزديكتر بشى:
"يا خودت با پاىِ خودت مياى،يا مجبورت ميكنم كه بياى لورا..من آدمِ خوددارى نيستم،يه عاشقِ احمق هم نيستم!من اجازه ميدم هورمون هام مثل يه حرومزاده برام تصميم بگيرن،حالا مياى يا مجبورت كنم احمق؟"
"انقدر بيجنبه اى؟دخترِ ديگه اى نيست كه تختت رو گرم كنه كه انقدر،پاپيچِ من ميشى جیمین؟"
پسر اونقدر به جلو قدم برداشت كه حالا،سرِ اسلحه دقيقا روىِ قفسه سينه اش قرار داشت.
"و اگه بخوام اون شخص تو باشى كه،تختم رو گرم نگه ميداره چى؟"
سرِ اسلحه رو به قفسه سينه اش فشردى:
جیمین با بلند كردنِ يكى از دستهاش،اون رو روىِ اسلحه،روىِ دستت قرار داد و سرِ آهنى اسلحه رو بيشتر از قبل به سينه اش فشرد:
"به پات شليك ميكنم تا نتونى راه برى و بعد ميبرمت به خونه ام،زخمت رو پانسمان ميكنم اما بهت مسكن نميدم تا دماىِ بدنت بياد پايين و براىِ گرم شدن التماسم كنى،اون زمان هم من با كمالِ ميل گرمت ميكنم،با لمسهام و لبهام..اما اون موقع درد رو بيشتر از لذت احساس ميكنى و ممكنه زخمت هم باز بشه،چون قرار نيست بهت آسون بگيرم آلورا!"
زمانى كه چيزى جز سكوت،از طرفِ تو نصيبش نشد،دستش رو كه روىِ دستت روىِ اسلحه قرار داشت رو گرفت و با كشيدن مچِ دستت،وادارت كرد كه بهش نزديكتر بشى:
"يا خودت با پاىِ خودت مياى،يا مجبورت ميكنم كه بياى لورا..من آدمِ خوددارى نيستم،يه عاشقِ احمق هم نيستم!من اجازه ميدم هورمون هام مثل يه حرومزاده برام تصميم بگيرن،حالا مياى يا مجبورت كنم احمق؟"
- ۳.۶k
- ۱۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط