کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت. تصمیم گرفت زیر درختی مد

کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت. تصمیم گرفت زیر درختی مدتی استراحت کند، لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید.

وقتی بیدار شد متوجه شد که کلاه ها نیست.

بالای سرش را نگاه کرد. تعدادی میمون را دید که کلاه ها را برداشته اند !!

فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد. در حال فکر کردن سرش را خاراند و دید که میمون ها همین کار را کردند. او کلاه را از سرش برداشت و دید که میمون ها هم از او تقلید کردند.

به فکرش رسید… که کلاه خود را روی زمین پرت کند. لذا این کار را کرد، میمون ها هم کلاه ها را به طرف زمین پرت کردند، او همه کلاه ها را جمع کرد و روانه شهر شد…

سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد. پدربزرگ این داستان را برای نوه اش تعریف کرد و تاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد چگونه برخورد کند.

یک روز که او از همان جنگل گذشت در زیر درختی استراحت کرد و همان قضیه برایش اتفاق افتاد.

او شروع به خاراندن سرش کرد. میمون ها هم همان کار را کردند. او کلاهش را برداشت، میمون ها هم این کار را کردند. نهایتا کلاهش را بر روی زمین انداخت.

ولی میمون ها این کار را نکردند. یکی از میمون ها از درخت پایین آمد و کلاه را از روی زمین برداشت و در گوشی محکمی به او زد و گفت:

فکر می کنی فقط تو پدر بزرگ داری؟
دیدگاه ها (۳)

‏✅ دبیر شورای‌عالی امنیت ملی: جولانی هرچقدر توانست در مقابل ...

#آیا_ارواح_میتوان_زنده_شدPT:5میا به زیر تخت خیره مانده بودچش...

خرها فکر میکردن با آمدن کفتار بالاخره زندگی شان بهتر میشود ...

داستان عاشقانه جدید

do you like it پارت⁹«فردا صبح»⁰⁹:⁰⁶با دستمال دستاش رو تمیز ک...

قسمت نه

🖤 پارت ۴۵ | «خواهر»— «لانا، وایسا!»صدای کوک پشت سرش آمد.اما ...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۷ | «یه درخواست ک...

رز آبی پارت ۱۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط