پارت ۳
پارت ۳
ویو ات:
اتاق سرد بود و بوی نم میداد. دیگه از اون سقفِ کوتاه اتاقم و صدایِ ماشینایِ تو خیابون خبری نبود. نشسته بودم گوشه دیوار و فکر میکردم چطور از اینجا فرار کنم. گشنه بودم، ولی غرورم بهم اجازه نمیداد از اون روانی چیزی بخوام.
ویو کوک:
از دوربینهای مداربسته اتاقش رو نگاه میکردم. اونجا نشسته و هنوز نمیفهمه دنیا دست کیه. بادیگارد گزارش داد که هیچی نخورده. این مدل لجبازیهاش رو دوست دارم، ولی باید بفهمه اینجا قانونش فرق داره. بلند شدم و رفتم سمتِ اتاقش.
کوک: هنوزم اون نگاهِ خیره رو داری؟
ات: اگه فکر کردی با گشنگی دادن میتونی منو رام کنی، کور خوندی.
کوک: من نیازی به رام کردنت ندارم، فقط میخوام یاد بگیری اینجا بردهی کی هستی. (سینی غذا رو با پا هُل داد سمتش) بخور، چون من اجازه نمیدم توی عمارتِ من بمیری.
ویو ات:
سینی رو با پام پس زدم. میدونستم کارِ خطرناکیه، ولی نمیتونستم ساکت بشینم. اون اومد جلو و بازومو چنگ زد. فشارِ دستش طوری بود که حس میکردم استخونام دارن خرد میشن، ولی حتی نالهام نکردم. فقط زل زدم تو چشماش.
ویو کوک:
چشماش آتیش میزد. اونقدر جسور که حتی وقتی بهش نزدیک شدم، عقب نکشید. فشارِ دستم رو بازوش بیشتر شد.
کوک: (با صدای آروم و سرد) این لجبازیها فقط باعث میشه شبهایِ سختتری در پیش داشته باشی.
ویو ات:
اتاق سرد بود و بوی نم میداد. دیگه از اون سقفِ کوتاه اتاقم و صدایِ ماشینایِ تو خیابون خبری نبود. نشسته بودم گوشه دیوار و فکر میکردم چطور از اینجا فرار کنم. گشنه بودم، ولی غرورم بهم اجازه نمیداد از اون روانی چیزی بخوام.
ویو کوک:
از دوربینهای مداربسته اتاقش رو نگاه میکردم. اونجا نشسته و هنوز نمیفهمه دنیا دست کیه. بادیگارد گزارش داد که هیچی نخورده. این مدل لجبازیهاش رو دوست دارم، ولی باید بفهمه اینجا قانونش فرق داره. بلند شدم و رفتم سمتِ اتاقش.
کوک: هنوزم اون نگاهِ خیره رو داری؟
ات: اگه فکر کردی با گشنگی دادن میتونی منو رام کنی، کور خوندی.
کوک: من نیازی به رام کردنت ندارم، فقط میخوام یاد بگیری اینجا بردهی کی هستی. (سینی غذا رو با پا هُل داد سمتش) بخور، چون من اجازه نمیدم توی عمارتِ من بمیری.
ویو ات:
سینی رو با پام پس زدم. میدونستم کارِ خطرناکیه، ولی نمیتونستم ساکت بشینم. اون اومد جلو و بازومو چنگ زد. فشارِ دستش طوری بود که حس میکردم استخونام دارن خرد میشن، ولی حتی نالهام نکردم. فقط زل زدم تو چشماش.
ویو کوک:
چشماش آتیش میزد. اونقدر جسور که حتی وقتی بهش نزدیک شدم، عقب نکشید. فشارِ دستم رو بازوش بیشتر شد.
کوک: (با صدای آروم و سرد) این لجبازیها فقط باعث میشه شبهایِ سختتری در پیش داشته باشی.
- ۲۵۷
- ۰۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط