#theheartofsea
#theheartofsea
#thirdpart
#Minsung
فردای اون روز همه چیز به طرز عجیبی عالی و معرکه بود دقیقا سر صبح تونست یه شغل خیلی خوب تو یه کافه به عنوان باریستا پیدا کنه که هم حقوق خوبی داشت هم تایم آزاد زیادی داشت و تونست یه خونه نو ساز نقلی تو مرکز شهر اجاره کنه و قرار بود تا ماه بعدی اون خونه رو بخره
بعد از اولین روز کاریش بالاخره تونست وسایلاشو از اون متل قدیمی به خونه جدیدش انتقال بده و اولین کاری که کرد ولو شدن رو تخت بود...وقتی یه لحظه به ساک چرمیش نگاه کرد گوشه پاکتنامه ای که شاهزاده بهش داده بود رو دید و اخمی کرد
نامه رو برداشت و دوباره خوند و به اون کتاب نگاه کرد که به زبان خاصی نوشته شده بود
جیسونگ مدرسه نرفته بود و تو یتیم خونه با خاله سو درس خونده بود پس از این زبان سر در نمی آورد ولی به هر حال با اینکه اون کرم درونش هی انگولکش میکرد ولی قرار نبود بره راجب مینهو و اون کتاب خیلی کنجکاو بود ولی خب...نمیخواست شاهزاده جوان چیزی متوجه بشه که جیسونگ تو چه بدبختی ای زندگی میکنه ولی البته تو یه روز همه چیز خوب و درست شده بود
آهی کشید و نامه رو انداخت رو سطل آشغال ولی کتابو گذاشت کنار میز کنار تختش
خواست نقاشی بکشه ولی ذهنش به قدری مشغول مینهو و اون کتاب بود که وقتی اصن حواسش نبود اون کتاب رو نقاشی کشیده بود و البته برای هزارم پشماش از این حجم از واقعی بودنش ریخت
خواست چیزی بخوره که یاد غذا های کاخ افتاد و بازم به مینهو و کتاب فکر کرد که آخر سر تصمیم گرفت بدون گفتن چیزی یا کاری کردن بخوابه...فانوس کوچولوی کنارشو روشن کرد و دفتر خاطراتشو برداشت و شروع به نوشتن اتفاقای اون روز کرد و وقتی به بخش کتاب و منیهو رسید به نوشته ها خیره موند... آخرش دفتر بست و انداخت گوشه خونه
(اه فاک! چه مرگم شده؟ چرا همش اون شاهزاده لعنتی جلو چشمامه؟)
و آخر با کلی کلنجار خوابش برد...
اون روز بعد از کارش میخواست بره به یتیم خونه سر بزنه و بعد کتابو ببره تحویل مینهو بده
وقتی رفت تو کافه و سمت قسمت بار رفت فوری مشتری های زیادی سمتش اومدن و همه ازش تعریف میکردن و با هر تعریف باعث میشد جیسونگ لبخندی بزنه که حتی از زیبایی لبخندشم تعریف کنن
دقیقا راس ساعت ۵ شیفت جیسونگ تموم شد و چون شنبه بود کلی وقت اضافه داشت تا بتونه کتابو تحویل بده و بره یتیم خونه...اول تصمیم گرفت کتابو ببره چون اگر دیر وقت میشد نمیتونست کتابو ببره
سمت کاخ رفت...دروازه ها باز بودن و یه دختر کوچولو تو حیاط جلویی داشت بازی میکرد که با دیدن جیسونگ دوید سمتش و پرید توبغلش
(تو همون پسره ای که داداشیم باهاش حرف زد؟ تو حیلی خوشگلی همونه که مینهو اوپای من عاشقت شده! ببینم من سالته؟ میتونی مراقب داداش باشی؟)
جیسونگ با هول خندید با هر جمله دختر قلبش برای صد بار تو سینش فرو میریخت و بعد دخترک رو روی زمین گذاشت و بهش تعظیم کرد
(شاهدخت متاسفم ولی اشتباه میکنین من و شاهزاده اعلیحضرت مینهو شی فقط هم کلام شدیم)
دختر با گیجی خیلی کیوتی جیسونگ رو نگاه کرد
(اما وقتی شب باهاش حرف زدم مدام اسم تورو میگفت هان جیسونگ!)
جیسونگ کپ کرد
(سرورم؟ ش..شما اسم منو میدونی؟)
دخترک با سماجت خندید و خواست چیزی بگه که صدای برادرش مانعش شد
برای پارت بعد ۶ لایک و ۵ کامنت
انتطار زیادی از چرت و پرتایی که مینویسم ندارم ولی همین ۶ تا لایک نمیشه؟
#thirdpart
#Minsung
فردای اون روز همه چیز به طرز عجیبی عالی و معرکه بود دقیقا سر صبح تونست یه شغل خیلی خوب تو یه کافه به عنوان باریستا پیدا کنه که هم حقوق خوبی داشت هم تایم آزاد زیادی داشت و تونست یه خونه نو ساز نقلی تو مرکز شهر اجاره کنه و قرار بود تا ماه بعدی اون خونه رو بخره
بعد از اولین روز کاریش بالاخره تونست وسایلاشو از اون متل قدیمی به خونه جدیدش انتقال بده و اولین کاری که کرد ولو شدن رو تخت بود...وقتی یه لحظه به ساک چرمیش نگاه کرد گوشه پاکتنامه ای که شاهزاده بهش داده بود رو دید و اخمی کرد
نامه رو برداشت و دوباره خوند و به اون کتاب نگاه کرد که به زبان خاصی نوشته شده بود
جیسونگ مدرسه نرفته بود و تو یتیم خونه با خاله سو درس خونده بود پس از این زبان سر در نمی آورد ولی به هر حال با اینکه اون کرم درونش هی انگولکش میکرد ولی قرار نبود بره راجب مینهو و اون کتاب خیلی کنجکاو بود ولی خب...نمیخواست شاهزاده جوان چیزی متوجه بشه که جیسونگ تو چه بدبختی ای زندگی میکنه ولی البته تو یه روز همه چیز خوب و درست شده بود
آهی کشید و نامه رو انداخت رو سطل آشغال ولی کتابو گذاشت کنار میز کنار تختش
خواست نقاشی بکشه ولی ذهنش به قدری مشغول مینهو و اون کتاب بود که وقتی اصن حواسش نبود اون کتاب رو نقاشی کشیده بود و البته برای هزارم پشماش از این حجم از واقعی بودنش ریخت
خواست چیزی بخوره که یاد غذا های کاخ افتاد و بازم به مینهو و کتاب فکر کرد که آخر سر تصمیم گرفت بدون گفتن چیزی یا کاری کردن بخوابه...فانوس کوچولوی کنارشو روشن کرد و دفتر خاطراتشو برداشت و شروع به نوشتن اتفاقای اون روز کرد و وقتی به بخش کتاب و منیهو رسید به نوشته ها خیره موند... آخرش دفتر بست و انداخت گوشه خونه
(اه فاک! چه مرگم شده؟ چرا همش اون شاهزاده لعنتی جلو چشمامه؟)
و آخر با کلی کلنجار خوابش برد...
اون روز بعد از کارش میخواست بره به یتیم خونه سر بزنه و بعد کتابو ببره تحویل مینهو بده
وقتی رفت تو کافه و سمت قسمت بار رفت فوری مشتری های زیادی سمتش اومدن و همه ازش تعریف میکردن و با هر تعریف باعث میشد جیسونگ لبخندی بزنه که حتی از زیبایی لبخندشم تعریف کنن
دقیقا راس ساعت ۵ شیفت جیسونگ تموم شد و چون شنبه بود کلی وقت اضافه داشت تا بتونه کتابو تحویل بده و بره یتیم خونه...اول تصمیم گرفت کتابو ببره چون اگر دیر وقت میشد نمیتونست کتابو ببره
سمت کاخ رفت...دروازه ها باز بودن و یه دختر کوچولو تو حیاط جلویی داشت بازی میکرد که با دیدن جیسونگ دوید سمتش و پرید توبغلش
(تو همون پسره ای که داداشیم باهاش حرف زد؟ تو حیلی خوشگلی همونه که مینهو اوپای من عاشقت شده! ببینم من سالته؟ میتونی مراقب داداش باشی؟)
جیسونگ با هول خندید با هر جمله دختر قلبش برای صد بار تو سینش فرو میریخت و بعد دخترک رو روی زمین گذاشت و بهش تعظیم کرد
(شاهدخت متاسفم ولی اشتباه میکنین من و شاهزاده اعلیحضرت مینهو شی فقط هم کلام شدیم)
دختر با گیجی خیلی کیوتی جیسونگ رو نگاه کرد
(اما وقتی شب باهاش حرف زدم مدام اسم تورو میگفت هان جیسونگ!)
جیسونگ کپ کرد
(سرورم؟ ش..شما اسم منو میدونی؟)
دخترک با سماجت خندید و خواست چیزی بگه که صدای برادرش مانعش شد
برای پارت بعد ۶ لایک و ۵ کامنت
انتطار زیادی از چرت و پرتایی که مینویسم ندارم ولی همین ۶ تا لایک نمیشه؟
- ۴۰۰
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط