𝑻𝒉𝒆 𝑯𝒆𝒊𝒓 𝒐𝒇 𝑻𝒘𝒐 𝑭𝒂𝒎𝒊𝒍𝒊𝒆𝒔
𝑻𝒉𝒆 𝑯𝒆𝒊𝒓 𝒐𝒇 𝑻𝒘𝒐 𝑭𝒂𝒎𝒊𝒍𝒊𝒆𝒔
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟑
سه روز برای الین مثل سه قرن گذشت.
نه میتوانست درست بخوابد و نه میتوانست نقاشی کند.
هر بار قلممو را برمیداشت، دستش میلرزید. هر بار کتابی باز میکرد، کلمات جلوی چشمهایش محو میشدند.
عصر روز سوم، مادرش وارد اتاق شد و یک لباس در دست داشت.
«برای امشب.»
الین به لباس نگاه کرد.
پیراهنی آبی تیره و ساده، اما زیبا.
«ممنون.»
مادرش کنارش نشست.
«میخوای کمکت کنم آماده بشی؟»
الین لبخند کوچکی زد و سرش را تکان داد.
---
عصر، دوش گرفت و موهایش را خشک کرد.
پیراهن آبی را پوشید و روبهروی آینه ایستاد.
دختری با موهای خرمایی، چشمهای عسلی و خال کوچکی گوشهی لبش به او خیره شده بود.
الین آرام زیر لب گفت:
«تو میتونی.»
اما خودش هم مطمئن نبود.
---
در ماشین، الین کنار تهیونگ نشسته بود.
تهیونگ دستش را گرفت.
«نفس بکش.»
الین نفس عمیقی کشید.
«تهیونگ؟»
«هوم؟»
«اگه... اگه اون آدم بدی باشه چی؟»
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد.
«اونوقت من یه کاری میکنم.»
الین نگاهش کرد.
«چه کاری؟»
تهیونگ جدی به او نگاه کرد.
«هر کاری که لازم باشه.»
الین لبخند کوچکی زد.
برای اولین بار در چند روز گذشته، لبخندش واقعی بود.
---
رستوران در طبقهی بیستودوم هتل جئون قرار داشت.
وقتی در آسانسور باز شد، بوی گل و چوب در فضا پیچید.
سالن تقریباً خالی بود.
تنها یک میز کنار پنجره قرار داشت.
و مردی کنار آن ایستاده بود.
الین همانجا مکث کرد.
قدبلند بود. کت مشکی پوشیده بود و پیراهن سفیدش بدون کراوات، ظاهر رسمی اما سادهای به او داده بود.
موهای مشکیاش کمی به عقب رفته بود.
جونگکوک به سمتشان آمد.
ابتدا به پدرش سلام کرد، بعد به تهیونگ.
و در نهایت نگاهش روی الین ثابت ماند.
برای لحظهای مکث کرد.
الین حس کرد قلبش یک ضربان جا انداخت.
چشمهای جونگکوک تیره بود؛ تقریباً مشکی.
نه سرد بودند، نه گرم.
فقط... غیرقابلخواندن.
جونگکوک گفت:
«خوشحالم که میبینمتون.»
بعد نگاهش را به الین دوخت.
«الین، درسته؟»
الین سرش را تکان داد.
«بله.»
همه پشت میز نشستند.
جونگکوک منو را برداشت.
«چی میل دارید؟»
پدرش گفت:
«هر چیزی که شما انتخاب کنید.»
جونگکوک سفارشش را به گارسون گفت و بعد دوباره رو به الین کرد.
«شنیدم دانشجوی هنری.»
الین کمی مکث کرد.
«بله. نقاشی.»
«چه سبکی؟»
«بیشتر منظره. ولی اخیراً پرتره هم کار میکنم.»
جونگکوک سرش را تکان داد.
«جالبه.»
بعد سکوت دوباره برگشت.
الین سعی میکرد نگاهش نکند، اما هر چند دقیقه یکبار ناخودآگاه از گوشهی چشم نگاهش میکرد.
جونگکوک هم بیشتر وقتش را صرف نگاه کردن به بشقابش یا پنجره میکرد.
یکبار دست الین لرزید و چنگالش روی بشقاب افتاد.
صدای فلز در سکوت سالن پیچید.
الین سریع خم شد و آن را برداشت.
صورتش از خجالت گرم شده بود.
وقتی سرش را بالا آورد، دید جونگکوک برای لحظهای به او نگاه میکند.
نگاهی کوتاه.
بعد دوباره چشمهایش را به پنجره دوخت.
---
بعد از شام، پدرها برای چند دقیقه از سالن بیرون رفتند و تهیونگ هم همراهشان رفت.
الین و جونگکوک تنها ماندند.
سکوت سنگینی بینشان بود.
الین بالاخره گفت:
«میتونم یه سؤال بپرسم؟»
جونگکوک نگاهش کرد.
«بپرس.»
«شما... واقعاً میخواید این ازدواج اتفاق بیفته؟»
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.
«خواستن یا نخواستن، اینجا خیلی معنی نداره.»
الین آب دهانش را قورت داد.
«پس چرا حتی یه بار هم لبخند نمیزنید؟»
جونگکوک کمی ابرو بالا انداخت.
«لبخند زدن قراره چی رو عوض کنه؟»
الین جوابی نداشت.
جونگکوک از جایش بلند شد.
«من باید برم.»
الین هم بلند شد.
«باشه.»
جونگکوک یک قدم به سمتش برداشت.
الین ناخودآگاه یک قدم عقب رفت.
جونگکوک همانجا ایستاد.
بعد آرام گفت:
«الین.»
الین سرش را بالا آورد.
جونگکوک مستقیم به چشمهایش نگاه کرد.
«من نمیخوام دشمن تو باشم. میدونم این شرایط برای هر دوی ما سخته. چون منم مثل تو، انتخابی نداشتم.»
الین نفسش را حبس کرد.
جونگکوک ادامه داد:
«ما مجبوریم با هم ازدواج کنیم. اما مجبور نیستیم زندگی همدیگه رو سختتر کنیم.»
بعد برگشت و از سالن خارج شد.
الین همانجا ایستاد.
قلبش تند میزد.
«مجبور نیستیم زندگی همدیگه رو سختتر کنیم.»
---
در ماشین، تهیونگ پرسید:
«خب؟ چطور بود؟»
الین شانه بالا انداخت.
«نمیدونم.»
«بد بود؟»
«سرده... ولی...»
تهیونگ نگاهش کرد.
«ولی چی؟»
الین به پنجره خیره شد.
«فکر نمیکنم آدم بدی باشه.»
تهیونگ لبخند کوچکی زد و چیزی نگفت.
الین به چراغهای شهر خیره شد.
اما صدای جونگکوک هنوز در ذهنش تکرار میشد.
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟑
سه روز برای الین مثل سه قرن گذشت.
نه میتوانست درست بخوابد و نه میتوانست نقاشی کند.
هر بار قلممو را برمیداشت، دستش میلرزید. هر بار کتابی باز میکرد، کلمات جلوی چشمهایش محو میشدند.
عصر روز سوم، مادرش وارد اتاق شد و یک لباس در دست داشت.
«برای امشب.»
الین به لباس نگاه کرد.
پیراهنی آبی تیره و ساده، اما زیبا.
«ممنون.»
مادرش کنارش نشست.
«میخوای کمکت کنم آماده بشی؟»
الین لبخند کوچکی زد و سرش را تکان داد.
---
عصر، دوش گرفت و موهایش را خشک کرد.
پیراهن آبی را پوشید و روبهروی آینه ایستاد.
دختری با موهای خرمایی، چشمهای عسلی و خال کوچکی گوشهی لبش به او خیره شده بود.
الین آرام زیر لب گفت:
«تو میتونی.»
اما خودش هم مطمئن نبود.
---
در ماشین، الین کنار تهیونگ نشسته بود.
تهیونگ دستش را گرفت.
«نفس بکش.»
الین نفس عمیقی کشید.
«تهیونگ؟»
«هوم؟»
«اگه... اگه اون آدم بدی باشه چی؟»
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد.
«اونوقت من یه کاری میکنم.»
الین نگاهش کرد.
«چه کاری؟»
تهیونگ جدی به او نگاه کرد.
«هر کاری که لازم باشه.»
الین لبخند کوچکی زد.
برای اولین بار در چند روز گذشته، لبخندش واقعی بود.
---
رستوران در طبقهی بیستودوم هتل جئون قرار داشت.
وقتی در آسانسور باز شد، بوی گل و چوب در فضا پیچید.
سالن تقریباً خالی بود.
تنها یک میز کنار پنجره قرار داشت.
و مردی کنار آن ایستاده بود.
الین همانجا مکث کرد.
قدبلند بود. کت مشکی پوشیده بود و پیراهن سفیدش بدون کراوات، ظاهر رسمی اما سادهای به او داده بود.
موهای مشکیاش کمی به عقب رفته بود.
جونگکوک به سمتشان آمد.
ابتدا به پدرش سلام کرد، بعد به تهیونگ.
و در نهایت نگاهش روی الین ثابت ماند.
برای لحظهای مکث کرد.
الین حس کرد قلبش یک ضربان جا انداخت.
چشمهای جونگکوک تیره بود؛ تقریباً مشکی.
نه سرد بودند، نه گرم.
فقط... غیرقابلخواندن.
جونگکوک گفت:
«خوشحالم که میبینمتون.»
بعد نگاهش را به الین دوخت.
«الین، درسته؟»
الین سرش را تکان داد.
«بله.»
همه پشت میز نشستند.
جونگکوک منو را برداشت.
«چی میل دارید؟»
پدرش گفت:
«هر چیزی که شما انتخاب کنید.»
جونگکوک سفارشش را به گارسون گفت و بعد دوباره رو به الین کرد.
«شنیدم دانشجوی هنری.»
الین کمی مکث کرد.
«بله. نقاشی.»
«چه سبکی؟»
«بیشتر منظره. ولی اخیراً پرتره هم کار میکنم.»
جونگکوک سرش را تکان داد.
«جالبه.»
بعد سکوت دوباره برگشت.
الین سعی میکرد نگاهش نکند، اما هر چند دقیقه یکبار ناخودآگاه از گوشهی چشم نگاهش میکرد.
جونگکوک هم بیشتر وقتش را صرف نگاه کردن به بشقابش یا پنجره میکرد.
یکبار دست الین لرزید و چنگالش روی بشقاب افتاد.
صدای فلز در سکوت سالن پیچید.
الین سریع خم شد و آن را برداشت.
صورتش از خجالت گرم شده بود.
وقتی سرش را بالا آورد، دید جونگکوک برای لحظهای به او نگاه میکند.
نگاهی کوتاه.
بعد دوباره چشمهایش را به پنجره دوخت.
---
بعد از شام، پدرها برای چند دقیقه از سالن بیرون رفتند و تهیونگ هم همراهشان رفت.
الین و جونگکوک تنها ماندند.
سکوت سنگینی بینشان بود.
الین بالاخره گفت:
«میتونم یه سؤال بپرسم؟»
جونگکوک نگاهش کرد.
«بپرس.»
«شما... واقعاً میخواید این ازدواج اتفاق بیفته؟»
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.
«خواستن یا نخواستن، اینجا خیلی معنی نداره.»
الین آب دهانش را قورت داد.
«پس چرا حتی یه بار هم لبخند نمیزنید؟»
جونگکوک کمی ابرو بالا انداخت.
«لبخند زدن قراره چی رو عوض کنه؟»
الین جوابی نداشت.
جونگکوک از جایش بلند شد.
«من باید برم.»
الین هم بلند شد.
«باشه.»
جونگکوک یک قدم به سمتش برداشت.
الین ناخودآگاه یک قدم عقب رفت.
جونگکوک همانجا ایستاد.
بعد آرام گفت:
«الین.»
الین سرش را بالا آورد.
جونگکوک مستقیم به چشمهایش نگاه کرد.
«من نمیخوام دشمن تو باشم. میدونم این شرایط برای هر دوی ما سخته. چون منم مثل تو، انتخابی نداشتم.»
الین نفسش را حبس کرد.
جونگکوک ادامه داد:
«ما مجبوریم با هم ازدواج کنیم. اما مجبور نیستیم زندگی همدیگه رو سختتر کنیم.»
بعد برگشت و از سالن خارج شد.
الین همانجا ایستاد.
قلبش تند میزد.
«مجبور نیستیم زندگی همدیگه رو سختتر کنیم.»
---
در ماشین، تهیونگ پرسید:
«خب؟ چطور بود؟»
الین شانه بالا انداخت.
«نمیدونم.»
«بد بود؟»
«سرده... ولی...»
تهیونگ نگاهش کرد.
«ولی چی؟»
الین به پنجره خیره شد.
«فکر نمیکنم آدم بدی باشه.»
تهیونگ لبخند کوچکی زد و چیزی نگفت.
الین به چراغهای شهر خیره شد.
اما صدای جونگکوک هنوز در ذهنش تکرار میشد.
- ۴.۰k
- ۱۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط