ادامه ی داستان پیرزن پارت

ادامه ی داستان پیرزن پارت 2:
ناگهان صدای زنگ درب خانه به گوش رسید. پیرزن برادر کادی را از روی پاهایش بلند کرد و روی زمین خواباند و به سمت درب رفت. در را باز کرد و با مادر کادی رو به رو شد. پیرزن با خوشرویی گفت: خوبی عزیزم؟ زن که دستپاچه و مستاصل بود گفت: خوبم ممنون بچه ها که اذیتتون نکردن؟
_نه عزیزم خیلی آرومن. بفرما تو. مادر کادی که انگار از خدایش بود گفت: چشم. ممنون.
با اضطراب وارد خانه شد و روی راحتی نشست و دستی به موهای بلند و بور دخترکش کشید و بی مقدمه گفت: پدرشون مریضه. پیرزن هم کنارش نشست و گفت: چه مریضی ای؟
زن با نگرانی نگاهی به کادی انداخت و گفت: خوشگلم یه لحظه برو تو اتاق خانم اسمیت. با اجازتون البته.
_خواهش میکنم.
زن جوان با اندوه فراوانی گفت: پدرشون بیماری داره. البته یک سالیه که توش پدیدار شده. بردمش پیش روانشناس. گفت ریشه تو کودکیش داره. دارم تلاش میکنم که نامه بگیرم و ازش جدا بشم. یک ثانیه نمیتونم بچه ها رو باهاش تنها بزارم. داره روانی میشه باید تیمارستان بستری بشه. خودمم سر کار میرم و پدر و مادرم هم فوت شدن کسی رو ندارم بچه ها رو بزارم پیششون. نمیدونم چیکار کنم. از کار بیکار شده. نمیتونم اجاره خونه بدم. حقوقم کفاف نمیده. باید پول تیمارستان هم بدم. دارم دیوونه میشم.
زن به اینجا که رسید بغضش ترکید و گریست. صورتش را بین دستانش پنهان کرد و بنای هق هق گذاشت. پیرزن بسیار متالم و متاثر شد. دستان پیرش را روی دست های زن جوان گذاشت و گفت: غصه نخور عزیزم. خدا حواسش هست.
زن جوان یک دل سیر گریست. پیرزن وقتی که دید حالش بهتر است به آرامی گفت: الان شوهرت کجاست؟
_آرامبخش های قوی خورده خوابیده.
_شام دارید؟
_الان میرم میذارم.
_نمیخواد عزیزم. با بچه ها شام بمونید اینجا.
ویرزن به آشپزخانه رفت. زن جوان هم به دنبالش رفت و گفت: کمک نمیخواید؟
_چرا عزیزم. میخوام ماکارونی بزارم. پیاز و فلفل دلمه ها رو خورد کن.
_چشم.
سبزیجات را جلوی زن جوان گذاشت و او با حواس پرتی مشغول خرد کردن شد. پیرزن تمام مدت رفتار زن جوان را زیر نظر داشت. کنار زن دور میز آشپز خانه نشست و گفت: عزیزم بشین میخوام چند کلمه ای باهات حرف بزنم. زن جوان که بخار پیاز چشمانش را اشک آلود کرده بود نشست و گفت: جانم بفرمایید.
_از عمر من چیزی نمونده. قلبم مشکل داره. دلم میخواد این آخر عمری تنها نمونم. اثاثیه اتو بفروش. پول پیش خونه اتو بگیر. اینا رو خرج تیمارستان شوهر مریضت کن. با بچه هات بیا خونه من زندگی کن. خرج خورد و خوراکتون رو میدم. فقط خرج تحصیل و لباس بچه هات پای خودت. زن که داشت با دهان باز به پیرزن نگاه میکرد گفت: آخه شما اذیت میشید.
_نه نمیشم. روز ها که میری سرکار من بچه ها رو نگه میدارم.
زن جوان که انگار دنیا را به او داده باشند به آرامی گفت: به خوابم نمیدیدم. من قبول میکنم. مطمئن منثیشم اذیتتون نکنیم.
پیرزن گفت: فعلا تنهاییه که اذیتم میکنه.
...

مایل به ادامه؟؟؟
دیدگاه ها (۱)

ادامه ی داستان پیرزن پارت 3:بعد از آن مشغول پختن شام شدند. ب...

اندکی نقاشی بخوریداونی که بالای دسته نوشتم چرت و پرت محضه زی...

داستان اول: پیرزنپیرزن سالمند با چشمانی بی فروغ از پنجره آپا...

حاجیییینکته: لطفا با دقت بخونینتوی این چند روز که داشتم اتاق...

پارت دوم فیکِ نخ قرمز؛نجات دهنده مجرمان عاشق💋به سمت چشمه ای ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط