رقص سایهها | پارت ۲۳: بیداری در قلمرو تاریکی
رقص سایهها | پارت ۲۳: بیداری در قلمرو تاریکی
سرم مثلِ یه پتک داشت به مغزم ضربه میزد. چشمهاش رو به سختی باز کردم، اما نورِ آبیِ بسیار ضعیف و سردی که از سقفِ سنگریزهای میتابید، باعث شد پلکهام رو دوباره روی هم بذارم. بوی خاکِ نمناک و آهن (خون) تمامِ فضای ریههام رو پر کرده بود.
«جونگکوک؟ تهیونگ؟… شوگا؟» صدام مثلِ یه پچپچِ شکسته از گلوم بیرون اومد.
هیچ جوابی نیومد. فقط صدایِ چکیدنِ آب از سقفِ غارِ زیرزمینی و سکوتِ مرگبار. با تمامِ توانم، دستهای لرزونم رو روی زمینِ خیس کشیدم تا بلند بشم. بدنم مثلِ یه تکه یخ بود؛ انگار تمامِ گرمای وجودم در اون سقوطِ بیانتها از دست رفته بود.
بالاخره تونستم بشینم. اطرافم رو نگاه کردم. ما توی یه حفرهیِ عمیق و زیرزمینی بودیم که انگار از دلِ اون صخرهها شکافته شده بود. تهیونگ کمی دورتر از من، روی زمین افتاده بود و صورتش از خاک پوشیده شده بود، اما وقتی چشمهاش رو باز کرد، فهمیدم هنوز زندهایم. جونگکوک هم کمی دورتر، تکیه داده به یه دیوارهیِ سنگی، با نفسهایِ عمیق و نامنظم سعی میکرد خودش رو جمعوجور کنه.
اما شوگا… شوگا اونجا نبود.
«شوگا کجاست؟» تهیونگ با صدایِ لرزون پرسید.
قبل از اینکه بتونم جواب بدم، صدایِ خشخشِ قدمهایی از تاریکیِ انتهایِ غار شنیده شد. ما همگی با وحشت به اون سمت خیره شدیم. یه سایهیِ بلند و استوار از میانِ ستونهایِ سنگی بیرون اومد.
قلبم ایستاد. اون آدم، که کلاهِ لبهدارش صورتش رو پوشونده بود، دقیقاً همون کسی بود که در انبار با ما روبرو شده بود. اما این بار، اون تنها نبود. یه نفر دیگه کنارش ایستاده بود که وقتی نورِ ضعیف به صورتش تابید، تمامِ وجودم یخ کرد.
اون شخص، در حالی که با آرامشِ ترسناکی به ما نگاه میکرد، با صدایی که انگار از اعماقِ تاریخ برمیگشت، گفت: «فکر کردید با یه انفجار ساده میتونید از حقیقت فرار کنید؟ شما فقط واردِ بازی شدید… بازیای که از قبل برای شما نوشته شده.»
و بعد، اون شخص کلاهش رو برداشت. من با دیدنِ چهرهیِ اون، نفسم توی سینه حبس شد. اون… اون یکی از اعضایِ خانوادهای بود که فکر میکردیم دیگه وجود ندارن! اما چیزی که بیشتر از همه شوکهکننده بود، این بود که اون شخص، در حالی که به من نگاه میکرد، لبخندِ تلخی زد و گفت:
«میرا… بالاخره برگشتی خونه.»
سرم مثلِ یه پتک داشت به مغزم ضربه میزد. چشمهاش رو به سختی باز کردم، اما نورِ آبیِ بسیار ضعیف و سردی که از سقفِ سنگریزهای میتابید، باعث شد پلکهام رو دوباره روی هم بذارم. بوی خاکِ نمناک و آهن (خون) تمامِ فضای ریههام رو پر کرده بود.
«جونگکوک؟ تهیونگ؟… شوگا؟» صدام مثلِ یه پچپچِ شکسته از گلوم بیرون اومد.
هیچ جوابی نیومد. فقط صدایِ چکیدنِ آب از سقفِ غارِ زیرزمینی و سکوتِ مرگبار. با تمامِ توانم، دستهای لرزونم رو روی زمینِ خیس کشیدم تا بلند بشم. بدنم مثلِ یه تکه یخ بود؛ انگار تمامِ گرمای وجودم در اون سقوطِ بیانتها از دست رفته بود.
بالاخره تونستم بشینم. اطرافم رو نگاه کردم. ما توی یه حفرهیِ عمیق و زیرزمینی بودیم که انگار از دلِ اون صخرهها شکافته شده بود. تهیونگ کمی دورتر از من، روی زمین افتاده بود و صورتش از خاک پوشیده شده بود، اما وقتی چشمهاش رو باز کرد، فهمیدم هنوز زندهایم. جونگکوک هم کمی دورتر، تکیه داده به یه دیوارهیِ سنگی، با نفسهایِ عمیق و نامنظم سعی میکرد خودش رو جمعوجور کنه.
اما شوگا… شوگا اونجا نبود.
«شوگا کجاست؟» تهیونگ با صدایِ لرزون پرسید.
قبل از اینکه بتونم جواب بدم، صدایِ خشخشِ قدمهایی از تاریکیِ انتهایِ غار شنیده شد. ما همگی با وحشت به اون سمت خیره شدیم. یه سایهیِ بلند و استوار از میانِ ستونهایِ سنگی بیرون اومد.
قلبم ایستاد. اون آدم، که کلاهِ لبهدارش صورتش رو پوشونده بود، دقیقاً همون کسی بود که در انبار با ما روبرو شده بود. اما این بار، اون تنها نبود. یه نفر دیگه کنارش ایستاده بود که وقتی نورِ ضعیف به صورتش تابید، تمامِ وجودم یخ کرد.
اون شخص، در حالی که با آرامشِ ترسناکی به ما نگاه میکرد، با صدایی که انگار از اعماقِ تاریخ برمیگشت، گفت: «فکر کردید با یه انفجار ساده میتونید از حقیقت فرار کنید؟ شما فقط واردِ بازی شدید… بازیای که از قبل برای شما نوشته شده.»
و بعد، اون شخص کلاهش رو برداشت. من با دیدنِ چهرهیِ اون، نفسم توی سینه حبس شد. اون… اون یکی از اعضایِ خانوادهای بود که فکر میکردیم دیگه وجود ندارن! اما چیزی که بیشتر از همه شوکهکننده بود، این بود که اون شخص، در حالی که به من نگاه میکرد، لبخندِ تلخی زد و گفت:
«میرا… بالاخره برگشتی خونه.»
- ۲۴۷
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط