به مصلوب کشیدن تنم را

به مصلوب کشیدن تنم را
باهرنگاهش دور کردمرا..
ساده میگفت....
دوست دارم....
اما مشکل باورمیکردم این حس را.....
تنم زخمی دستانت بود
ازآخرین نوازش تو ای نوازشگر ظالم....
هوس هایت مدام درسرم تکرار میشدن....
هربار جلویشان سرخم میکرد تن خستم...
بی اراده میشدم درآغوشت ....
هی میباختم ،میباختم بازی درآغوشت...
زیر بوسه هایی که از درد و رنج میبوسیدنم...
کاش فراموش میکرد تنم آن زجه های آخرت را....
فراموش میشد لمس تنت ،لمس تن عریانم را .....
دیدگاه ها (۱)

اگرزندگانی برادوست داشتن وباورکردن است...من مدتها باورکرده ا...

پیش بی درد دمی صحبت ازدردنکن،شاخه ی سبز دلت را به خطازرد نکن...

قامتم خمیده مثل ساقه های درخت باغچهحال روزدلم دیگه خاک گرفته...

صورت خونی ام پست بودن را فریاد میزند .....نیازی به داد فریاد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط