⭐ 𝑻𝒉𝒆 𝑺𝒆𝒄𝒓𝒆𝒕 𝒐𝒇 𝒂 𝑺𝒕𝒂𝒓

⭐ 𝑻𝒉𝒆 𝑺𝒆𝒄𝒓𝒆𝒕 𝒐𝒇 𝒂 𝑺𝒕𝒂𝒓


𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟑



عصر همان روز، ارا روی مبل نشسته بود و به ستاره‌ی کوچک روی مچ دستش نگاه می‌کرد.

تهیونگ کنار او نشست.

«هنوز دوستش داری؟»

«آره.»

«پس خوبه.»

ارا با تعجب نگاهش کرد.

«واقعاً دیگه ناراحت نیستی؟»

تهیونگ خندید.

«گفتم که. فقط نگران بودم.»

بعد به آرامی گفت:

«من نمی‌خوام کسی باشم که تو ازش می‌ترسی.»

ارا گفت:

«من ازت نمی‌ترسم.»

«پس چرا فکر کردی اجازه نمی‌دم؟»

ارا چند لحظه فکر کرد.

«چون می‌دونستم نگران می‌شی.»

تهیونگ خندید.

«خب اینو درست حدس زدی.»

بعد با مهربانی گفت:

«ولی نگرانی من نباید باعث بشه تو نتونی حرفت رو بزنی.»

ارا لبخند زد.

«تهیونگ؟»

«جانم؟»

«تو خیلی خوبی.»

تهیونگ خندید.

«نه، من فقط خیلی دوستت دارم.»

ارا لبخند زد.

«چقدر؟»

تهیونگ کمی فکر کرد و گفت:

«اون‌قدر که وقتی ناراحتی، دلم می‌خواد هر کاری از دستم برمیاد بکنم تا دوباره بخندی.»
دیدگاه ها (۳)

ᴘᴀʀᴛ ۳۸ | یه حرف مهمبعد از مسابقه...آرا هنوز از خوشحالی لبخن...

𝑻𝒉𝒆 𝑲𝒊𝒏𝒈’𝒔 𝑨𝒓𝒕𝒊𝒔𝒕𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝟐𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟒ماه‌های آخر بارداری سخت‌تر شد...

𝑻𝒉𝒆 𝑲𝒊𝒏𝒈’𝒔 𝑨𝒓𝒕𝒊𝒔𝒕𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟒یونا دیگر از یونگی نمی‌ترسید.با او ح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط