BAD BOY LOVER 💋
BAD BOY LOVER 💋
Part 3🍷
نور آفتاب از میان پردههای ضخیم اتاق به داخل میتابید.
ا/ت از شدت خستگی روی تخت نشسته بود و هنوز باورش نمیشد که واقعاً در یک عمارت ناشناس زندانی شده است.
چند دقیقه بعد، در اتاق باز شد.
زنی حدوداً چهل ساله با لباس خدمتکاری وارد شد. چهرهای مهربان داشت، اما نگاهش پر از نگرانی بود.
ـ «صبح بخیر... من خانم کانگ هستم.»
ا/ت با عجله پرسید: ـ «لطفاً کمکم کنید. باید از اینجا برم.»
زن آهی کشید.
ـ «اگر میشد، خودم کمکت میکردم... ولی اینجا هیچکس بدون اجازهی رئیس از عمارت خارج نمیشه.»
دل ا/ت فرو ریخت.
«یعنی واقعاً زندانیام...»
خانم کانگ لباسی ساده روی تخت گذاشت.
ـ «رئیس گفته از امروز این لباسها رو بپوشی.»
ا/ت با عصبانیت لباس را روی زمین انداخت.
ـ «بهش بگو هیچ دستوری ازش نمیگیرم.»
زن چیزی نگفت.
فقط لباس را برداشت و دوباره روی تخت گذاشت.
ـ «اینجا مخالفت کردن، فقط اوضاع رو سختتر میکنه.»
با رفتن زن، سکوت دوباره اتاق را پر کرد.
پایان پارت ۳💋
Part 3🍷
نور آفتاب از میان پردههای ضخیم اتاق به داخل میتابید.
ا/ت از شدت خستگی روی تخت نشسته بود و هنوز باورش نمیشد که واقعاً در یک عمارت ناشناس زندانی شده است.
چند دقیقه بعد، در اتاق باز شد.
زنی حدوداً چهل ساله با لباس خدمتکاری وارد شد. چهرهای مهربان داشت، اما نگاهش پر از نگرانی بود.
ـ «صبح بخیر... من خانم کانگ هستم.»
ا/ت با عجله پرسید: ـ «لطفاً کمکم کنید. باید از اینجا برم.»
زن آهی کشید.
ـ «اگر میشد، خودم کمکت میکردم... ولی اینجا هیچکس بدون اجازهی رئیس از عمارت خارج نمیشه.»
دل ا/ت فرو ریخت.
«یعنی واقعاً زندانیام...»
خانم کانگ لباسی ساده روی تخت گذاشت.
ـ «رئیس گفته از امروز این لباسها رو بپوشی.»
ا/ت با عصبانیت لباس را روی زمین انداخت.
ـ «بهش بگو هیچ دستوری ازش نمیگیرم.»
زن چیزی نگفت.
فقط لباس را برداشت و دوباره روی تخت گذاشت.
ـ «اینجا مخالفت کردن، فقط اوضاع رو سختتر میکنه.»
با رفتن زن، سکوت دوباره اتاق را پر کرد.
پایان پارت ۳💋
- ۲۴۶
- ۱۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط