گفتم بهار

گفتم بهار
خنده زد و گفت
ای دریغ
دیگر بهار رفته نمی آید
گفتم پرنده ؟
گفت اینجا پرنده نیست
اینجا گلی که باز کند لب به خنده نیست
گفتم
درون چشم تو دیگر ؟
گفت دیگر نشان ز باده مستی دهنده نیست
اینجا به جز سکوت سکوتی گزنده نیست...

#حمید_مصدق
عصـر آدینه تون دور از دلتنگـی
دیدگاه ها (۳)

آنچه هرگزشرح نتوان کرد یعنی حال مـــــــــن #وحشی_بافقی

‌میان من و توبه همان اندازه فاصله هستکه میان ابرهایی که در آ...

قاصدک!شعر مرا از بر کنبرو آن گوشه ی باغ سمت آن نرگس مستو بخو...

همخونه اجباری... پارت 115."ویو پارک دوین"صبح دوشنبه...شرکت د...

پرسه در جنگل...[پارت هفتم]جونگکوک از راهرو دور شد.صدای قدم‌ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط