با من سخن بگو ولی از عشق دم نزن

با من سخن بگو ولی از عشق دم نزن
لطفن عزیز حال خوشم را به هم نزن


از من عبور کن گل خوش خط و خال من
در پیش چشم همچو منی هم قدم نزن


خو کرده ام به گوشه ی دنجی که ساختم
یک ماجرای تازه برایم رقم نزن


با آنکه هرچه داشته را پای دل گذاشت
محض مزاح هم سخن از بیش و کم نزن


تو اهل عشق نیستی و لاف می زنی
از آنچه نیست با من دلخسته دم نزن
دیدگاه ها (۱)

غرق یک خاطره باشی و به آخر بِرِسیبه غم انگیزترین صفحه ی دفتر...

مثل آن لحظه که حفظِ غمِ ظاهر سخت استماندن چشم به دنبالِ مساف...

ای کاش تو بودی که بخوانی غزلم رااشعار مرا خوب بخوانی و ببینی...

دلم گرفته برایت... مگر نمی دانی !چرا برای‌ دلم یک غزل نمی‌خو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط