دلم حوالی سال های ٤٧،٤٨ را میخواهد...

دلم حوالی سال های ٤٧،٤٨ را میخواهد...
دلم میخواهد چادر گلگلی ام را سر کنم
و نذری مادرم را برایتان بیاورم
دلم میخواهد کاسه ی شعله زرد را
با گل های محمدی پر کنی
و برایم بیاوری،
دلم میخواهد مادرت زنگ خانه مان را
به صدا در بیاورد و در گوش مادرم
مرا برایت بخواهد،
و تو با کت شلوار مشکی دامادی ات
و من چادر سفید مادربزرگم
لبخند از چشمانمان جاری شود...
من
تو
چای دارچینی
و یک عمر خوشبختی....
دیدگاه ها (۵)

نیلوفر میگفت ؛چقدر خوب شد زن شدیم!کمد و اتاقمان را به هم می‌...

آدمها همدیگر را پیدا می کنند…از فاصله های خیلی دوراز تهِ نسب...

همه ی آدم های متاهل گاهی پیشِ خودشان فکر کرده اند که اگر مجر...

🔹احمق پدرته دوست عزیز که باعث شد تو عقده ای بوجود بیای ، خو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط