وای از آن روزی که ما، "دل" را به "دنیـــا" باختیم

وای از آن روزی که ما، "دل" را به "دنیـــا" باختیم
خانـــه مان را، روی "تـــار عنکـــبوتی" ساختیم

یادمان رفت آن زمانی را، که "آدم" بوده ایم
چهــــره خود را درون آینـــــه، نشناختیـــم

وای از آن روزی که "خودخــواهی"، گریبانگیر شد
بی محـــابا، سوی تخریب ِ "شـــرافـــت" تاختیم

حرمت "انســـان"، شکســـتیم و بدون دلهره
پیکر بی جــــــان او را، زیر پــــا انداختیم

گور خود را با دو دست خویـــش، کندیم و بر آن
نوحـــه خواندیم و به ترحـــــیم و عــــزا پرداختیم

دیر فهــــمیدیم با "خــــود"، ما چه کردیم و چه شد
ما "شـــــــرافت" ، "آدمـــــیت" ، ما "خــــدا" را باختیم


دیدگاه ها (۲)

“دوست داشتنت” را دوست دارمهمین است که امیدوارم میکند به زندگ...

اگر خواهم غم دل با تو گویم ، جا نمی یابم اگر جائی شود پیدا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط