عشق در دنده آخر
عشق در دنده آخر
پارت : ۳۲
صبح روز مسابقه، شهر سئول از همیشه شلوغتر بود. خیابانهای اطراف پیست رالی از ساعتها قبل پر از تماشاگر شده بودند. پرچمهای رنگارنگ در باد تکان میخوردند و خبرنگارها پشت سر هم گزارش زنده پخش میکردند. امسال همه از یک رقابت حرف میزدند؛ بازگشت هانا به بزرگترین رالی سال.
داخل گاراژ، سکوت عجیبی حکمفرما بود. هر راننده آخرین لحظات را کنار ماشینش میگذراند. هانا با لباس کامل مسابقه، دستکشهای مشکی و کلاه ایمنی زیر بغلش کنار فراری قرمز ایستاده بود. دستش را آرام روی سقف ماشین کشید و زیر لب گفت:
«امروز فقط من و تو... مثل همیشه.»
جونگکوک چند متر دورتر ایستاده بود. کتوشلوار سرمهای همیشگیاش را با یک کت مخصوص تیم مسابقه عوض کرده بود تا راحتتر بین گاراژ و اتاق کنترل رفتوآمد کند. نگاهش از روی هانا برداشته نمیشد، اما هر بار که او برمیگشت، خودش را مشغول بررسی برگهها نشان میداد.
هانا با لبخند به طرفش رفت.
«از صبح سه بار دور ماشینم چرخیدی.»
جونگکوک خیلی عادی جواب داد:
«دارم مطمئن میشم همهچیز امنه.»
هانا خندید.
«یا داری مطمئن میشی من خرابکاری نکنم؟»
جونگکوک برای اولین بار لبخند خیلی کوتاهی زد.
«اگه قرار باشه کسی این ماشین رو بهتر از من بشناسه... فقط خودتی.»
هانا چند لحظه ساکت ماند.
این تعریف را از زبان او انتظار نداشت.
فقط خیلی آرام گفت:
«مرسی.»
همان موقع تهیونگ با یک جعبه کوچک وارد گاراژ شد.
«طبق رسم قبل از مسابقه...»
در جعبه را باز کرد.
داخلش چند شکلات کوچک بود.
«برای خوششانسی.»
هانا یکی برداشت.
«این رسم از دانشگاه مونده، نه؟»
تهیونگ خندید.
«و همیشه جواب داده.»
جونگکوک به شکلات داخل جعبه نگاه کرد.
چند ثانیه مکث کرد و یکی برداشت.
تهیونگ با تعجب گفت:
«رئیس هم شکلات میخوره؟»
چند نفر از مکانیکها خندیدند.
جونگکوک با همان خونسردی گفت:
«اگه باعث برد تیم بشه، چرا که نه؟»
هانا خندهاش گرفت.
برای اولین بار دیدن شوخی خشک جونگکوک برایش جالب بود.
حتی خودش هم متوجه شد که فضای بینشان کمی راحتتر از قبل شده است.
چند دقیقه بعد، رانندهها برای معرفی روی سکو رفتند. صدای تشویق تماشاگرها تمام پیست را پر کرده بود. وقتی نام پارک هانا اعلام شد، جمعیت با هیجان بیشتری دست زدند. خبرنگارها دوربینهایشان را به سمت او گرفتند.
در میان جمعیت، جونگکوک فقط به هانا نگاه میکرد.
یکی از مدیران شرکت کنارش ایستاد و گفت:
«خانم پارک محبوبیت زیادی پیدا کرده.»
جونگکوک بدون اینکه نگاهش را بردارد، جواب داد:
«حقشه.»
مدیر با لبخند معنیداری نگاهش کرد.
«فقط به خاطر رانندگیشه؟»
جونگکوک این بار سکوت کرد.
همین سکوت، جواب سؤال بود.
چند دقیقه مانده به شروع مسابقه، یکی از مأمورهای ویژه با عجله خودش را به جونگکوک رساند.
«آقای جئون، همون مرد ناشناس بین تماشاگرها دیده شده.»
جونگکوک سریع اخم کرد.
«تصویرش؟»
مأمور تبلت را نشان داد.
در تصویر، همان مرد با کلاه مشکی کنار یکی از ورودیهای پیست ایستاده بود.
اما قبل از اینکه نیروها به او برسند، دوباره ناپدید شده بود.
جونگکوک نگاهش را به سمت هانا برگرداند.
حس بدی تمام وجودش را گرفته بود.
از طریق بیسیم گفت:
«هانا...»
صدای او از داخل کلاه ایمنی شنیده شد.
«بله؟»
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
«فقط... بیشتر از همیشه حواست باشه.»
هانا لبخند زد.
«نگران نباش، سالم برمیگردم.»
جملهاش خیلی ساده بود.
اما باعث شد جونگکوک بیاختیار لبخند بزند.
انگار همین یک جمله، کمی از اضطرابش کم کرده بود.
چراغ قرمز روشن شد.
تمام ماشینها پشت خط شروع قرار گرفتند.
هانا فرمان را محکم گرفت و نفس عمیقی کشید.
صدای شمارش معکوس در تمام پیست پیچید.
سه...
دو...
یک...
همزمان با سبز شدن چراغ، صدای غرش موتور فراری قرمز هانا تمام پیست را لرزاند.
ماشین مثل تیر از خط شروع عبور کرد و تنها چند ثانیه بعد، در اولین پیچ از دو رقیب سبقت گرفت.
اما در همان لحظه...
یکی از دوربینهای امنیتی مرد ناشناس را ثبت کرد؛
او لبخند میزد...
و در دستش، یک ریموت کوچک دیده میشد.
«جونگکوک همان لحظه فهمید هدف دشمن، بردن مسابقه نیست... بلکه متوقف کردن هانا، به هر قیمتی است.»
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارند.
پارت : ۳۲
صبح روز مسابقه، شهر سئول از همیشه شلوغتر بود. خیابانهای اطراف پیست رالی از ساعتها قبل پر از تماشاگر شده بودند. پرچمهای رنگارنگ در باد تکان میخوردند و خبرنگارها پشت سر هم گزارش زنده پخش میکردند. امسال همه از یک رقابت حرف میزدند؛ بازگشت هانا به بزرگترین رالی سال.
داخل گاراژ، سکوت عجیبی حکمفرما بود. هر راننده آخرین لحظات را کنار ماشینش میگذراند. هانا با لباس کامل مسابقه، دستکشهای مشکی و کلاه ایمنی زیر بغلش کنار فراری قرمز ایستاده بود. دستش را آرام روی سقف ماشین کشید و زیر لب گفت:
«امروز فقط من و تو... مثل همیشه.»
جونگکوک چند متر دورتر ایستاده بود. کتوشلوار سرمهای همیشگیاش را با یک کت مخصوص تیم مسابقه عوض کرده بود تا راحتتر بین گاراژ و اتاق کنترل رفتوآمد کند. نگاهش از روی هانا برداشته نمیشد، اما هر بار که او برمیگشت، خودش را مشغول بررسی برگهها نشان میداد.
هانا با لبخند به طرفش رفت.
«از صبح سه بار دور ماشینم چرخیدی.»
جونگکوک خیلی عادی جواب داد:
«دارم مطمئن میشم همهچیز امنه.»
هانا خندید.
«یا داری مطمئن میشی من خرابکاری نکنم؟»
جونگکوک برای اولین بار لبخند خیلی کوتاهی زد.
«اگه قرار باشه کسی این ماشین رو بهتر از من بشناسه... فقط خودتی.»
هانا چند لحظه ساکت ماند.
این تعریف را از زبان او انتظار نداشت.
فقط خیلی آرام گفت:
«مرسی.»
همان موقع تهیونگ با یک جعبه کوچک وارد گاراژ شد.
«طبق رسم قبل از مسابقه...»
در جعبه را باز کرد.
داخلش چند شکلات کوچک بود.
«برای خوششانسی.»
هانا یکی برداشت.
«این رسم از دانشگاه مونده، نه؟»
تهیونگ خندید.
«و همیشه جواب داده.»
جونگکوک به شکلات داخل جعبه نگاه کرد.
چند ثانیه مکث کرد و یکی برداشت.
تهیونگ با تعجب گفت:
«رئیس هم شکلات میخوره؟»
چند نفر از مکانیکها خندیدند.
جونگکوک با همان خونسردی گفت:
«اگه باعث برد تیم بشه، چرا که نه؟»
هانا خندهاش گرفت.
برای اولین بار دیدن شوخی خشک جونگکوک برایش جالب بود.
حتی خودش هم متوجه شد که فضای بینشان کمی راحتتر از قبل شده است.
چند دقیقه بعد، رانندهها برای معرفی روی سکو رفتند. صدای تشویق تماشاگرها تمام پیست را پر کرده بود. وقتی نام پارک هانا اعلام شد، جمعیت با هیجان بیشتری دست زدند. خبرنگارها دوربینهایشان را به سمت او گرفتند.
در میان جمعیت، جونگکوک فقط به هانا نگاه میکرد.
یکی از مدیران شرکت کنارش ایستاد و گفت:
«خانم پارک محبوبیت زیادی پیدا کرده.»
جونگکوک بدون اینکه نگاهش را بردارد، جواب داد:
«حقشه.»
مدیر با لبخند معنیداری نگاهش کرد.
«فقط به خاطر رانندگیشه؟»
جونگکوک این بار سکوت کرد.
همین سکوت، جواب سؤال بود.
چند دقیقه مانده به شروع مسابقه، یکی از مأمورهای ویژه با عجله خودش را به جونگکوک رساند.
«آقای جئون، همون مرد ناشناس بین تماشاگرها دیده شده.»
جونگکوک سریع اخم کرد.
«تصویرش؟»
مأمور تبلت را نشان داد.
در تصویر، همان مرد با کلاه مشکی کنار یکی از ورودیهای پیست ایستاده بود.
اما قبل از اینکه نیروها به او برسند، دوباره ناپدید شده بود.
جونگکوک نگاهش را به سمت هانا برگرداند.
حس بدی تمام وجودش را گرفته بود.
از طریق بیسیم گفت:
«هانا...»
صدای او از داخل کلاه ایمنی شنیده شد.
«بله؟»
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
«فقط... بیشتر از همیشه حواست باشه.»
هانا لبخند زد.
«نگران نباش، سالم برمیگردم.»
جملهاش خیلی ساده بود.
اما باعث شد جونگکوک بیاختیار لبخند بزند.
انگار همین یک جمله، کمی از اضطرابش کم کرده بود.
چراغ قرمز روشن شد.
تمام ماشینها پشت خط شروع قرار گرفتند.
هانا فرمان را محکم گرفت و نفس عمیقی کشید.
صدای شمارش معکوس در تمام پیست پیچید.
سه...
دو...
یک...
همزمان با سبز شدن چراغ، صدای غرش موتور فراری قرمز هانا تمام پیست را لرزاند.
ماشین مثل تیر از خط شروع عبور کرد و تنها چند ثانیه بعد، در اولین پیچ از دو رقیب سبقت گرفت.
اما در همان لحظه...
یکی از دوربینهای امنیتی مرد ناشناس را ثبت کرد؛
او لبخند میزد...
و در دستش، یک ریموت کوچک دیده میشد.
«جونگکوک همان لحظه فهمید هدف دشمن، بردن مسابقه نیست... بلکه متوقف کردن هانا، به هر قیمتی است.»
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارند.
- ۱.۲k
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط