رمان جاذبه ی چشمات 😍 😍 پارت ۲۷

رمان جاذبه ی چشمات 😍 😍 پارت ۲۷
پرهام :عه تو نرفتی ؟
-میرم حالا
پرهام :خب برو دیگه
-ام چیزه میرم خب
پرهام :آهان فهمیدم فضولیت گل کرده
-فضولی واسه چی ؟
پرهام:خب لابد میخوای بدونی ایندفعه با خواهر برادرم چیکار میکنم
-نه من به ت چیکار دارم
اره جون خودم دلم میخواد بدونم ولی نمیگم
پرهام :باشه هرطور راحتی
اینو گفت و نشست که یهو گوشیش زنگ خورد ......
چطورع ؟ همه کامنت
برگرفته از رمان گره ماکانی
دیدگاه ها (۶)

رمان جاذبه ی چشمات 😍 😍 پارت ۲۸ پرهام :پیام معلوم هس کجایین...

رمان جاذبه ی چشمات 😍 پارت ۲۹ عین این کارتنا چراغ بالا کله ...

جاذبه ی چشمات 😍 😍 پارت ۲۶ ساعت ۱۲ شب بود که شیفتمون تموم ش...

رمان جاذبه ی چشمات 😍 😍 پارت ۲۵ پرهام عین بز بهم زل زده بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط