ات من
𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐋𝐢𝐅𝐄 "𝟐"
𝐏𝐀𝐑𝐓_𝟗
ا/ت: من...
همینجور خیره تو چشمام مونده بود...
منتظر جواب بود اما...
نه از صدام... از چشمام!
نگاهش رو ازم گرفت به کاسه سوپ داد...
لبش رو با حرص گاز گرفت چند بار سرش رو به معنای تایید توی افکار خودش تکون داد.. تلخ خندید و گفت...
جونگکوک: باورم نمیشه.. بعد از اون اتفاقی که صبح افتاد.. تو هنوزم نمیدونی چی حسی داری؟
لحنش که تا یکم پیش نرم و دلسوز بود..
الان به سرد ترین و بی تفاوت ترین لحن تاریخ تبدیل شده بود..
جونگکوک ادامه داد گفت...
جونگکوک: فکر میکردم که شاید..
مکث میکرد...انگار کلمات رو گم میکرد..
قاشق رو با خشونت تو کاسه سوپ پرت کرد.. صدای بر خوردش انقدر گوش خراش بود که لحظه ای چشمام رو بستم..
نگاهش رو از من گرفت به نقطه نامعلومی خیره شد..
دستش رو روی صورتش کشید انگار میخواست افکارش رو کنترل کنه..
جونگکوک: مهم نیست، لازم نیست الان جواب بدی.
وقت داری فکر کنی.
بلند شد سینی سوپ رو برداشت..
سمت در رفت با خشم بازش کرد خواست بره که با شنیدن صدام متوقف شد..
ا/ت: قـ.. ربان... صبر کنید..
مکث کرد سرش رو سمتم چرخوند..
نگاهش دیگه اون نرمی اول رو نداشت..
سرد بود... سردتر از هر چیزی...
اروم سرش رو برگردوند چشماش رو بست...
پوزخند تلخی زد..
دستاش رو مشت کرد..
اروم کامل سمت من برگشت دو سه قدم بهم نزدیک شد..
چهرش.. هیچ حسی رو نشون نمیداد.. بدتر از قبل.. اما تو چشمای سیاهش سرد و غمگین بودن موج میزد..
جونگکوک: بله؟!
زبونم بند اومده بود.. به زمین خیره شدم...
ا/ت: متاسفم...
فقط..فقط خواستم بگم که متاسفم..
نگاه خیرش رو روی خودم حس میکردم..
اروم سرم رو بالا اوردم...
جونگکوک با تکون دادن سرش قدم هاش رو محکم تر کرد سمت در اتاق رفت..
خواست قدم برداره از اتاق بره بیرون اما لحظه سرجاش متوقف شد..
جونگکوک: یادت نره که تو دنیای ما…
بیش از اندازه منتظر موندن یعنی از دست دادن!
اینو گفت از اتاق رفت بیرون در رو بست...
𝐏𝐀𝐑𝐓_𝟗
ا/ت: من...
همینجور خیره تو چشمام مونده بود...
منتظر جواب بود اما...
نه از صدام... از چشمام!
نگاهش رو ازم گرفت به کاسه سوپ داد...
لبش رو با حرص گاز گرفت چند بار سرش رو به معنای تایید توی افکار خودش تکون داد.. تلخ خندید و گفت...
جونگکوک: باورم نمیشه.. بعد از اون اتفاقی که صبح افتاد.. تو هنوزم نمیدونی چی حسی داری؟
لحنش که تا یکم پیش نرم و دلسوز بود..
الان به سرد ترین و بی تفاوت ترین لحن تاریخ تبدیل شده بود..
جونگکوک ادامه داد گفت...
جونگکوک: فکر میکردم که شاید..
مکث میکرد...انگار کلمات رو گم میکرد..
قاشق رو با خشونت تو کاسه سوپ پرت کرد.. صدای بر خوردش انقدر گوش خراش بود که لحظه ای چشمام رو بستم..
نگاهش رو از من گرفت به نقطه نامعلومی خیره شد..
دستش رو روی صورتش کشید انگار میخواست افکارش رو کنترل کنه..
جونگکوک: مهم نیست، لازم نیست الان جواب بدی.
وقت داری فکر کنی.
بلند شد سینی سوپ رو برداشت..
سمت در رفت با خشم بازش کرد خواست بره که با شنیدن صدام متوقف شد..
ا/ت: قـ.. ربان... صبر کنید..
مکث کرد سرش رو سمتم چرخوند..
نگاهش دیگه اون نرمی اول رو نداشت..
سرد بود... سردتر از هر چیزی...
اروم سرش رو برگردوند چشماش رو بست...
پوزخند تلخی زد..
دستاش رو مشت کرد..
اروم کامل سمت من برگشت دو سه قدم بهم نزدیک شد..
چهرش.. هیچ حسی رو نشون نمیداد.. بدتر از قبل.. اما تو چشمای سیاهش سرد و غمگین بودن موج میزد..
جونگکوک: بله؟!
زبونم بند اومده بود.. به زمین خیره شدم...
ا/ت: متاسفم...
فقط..فقط خواستم بگم که متاسفم..
نگاه خیرش رو روی خودم حس میکردم..
اروم سرم رو بالا اوردم...
جونگکوک با تکون دادن سرش قدم هاش رو محکم تر کرد سمت در اتاق رفت..
خواست قدم برداره از اتاق بره بیرون اما لحظه سرجاش متوقف شد..
جونگکوک: یادت نره که تو دنیای ما…
بیش از اندازه منتظر موندن یعنی از دست دادن!
اینو گفت از اتاق رفت بیرون در رو بست...
- ۳۹.۵k
- ۱۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط