ضربان قلب توپارت

ضربان قلب تو‌🫀پارت ۸

جونگکوک داشت از مهدکودک خارج می‌شد که صدای حدیث او را صدا زد.

"دکتر جونگکوک!"

برگشت. حدیث با عجله نزدیک شد. کمی نفس‌نفس می‌زد.

"فکر کردم شاید بتونید... یعنی اگر وقت دارید... فردا ما داریم دیوار حیاط رو با بچه‌ها نقاشی می‌کنیم. یک درخت بزرگ می‌خوایم بکشیم. اگر دوست داشته باشید..."

جونگکوک قبل از اینکه مغزش اجازه دهد، زبانش پاسخ داد. "دوست دارم. چند صبح می‌آیم؟"

"ده صبح خوبه؟"

"عالیه."

حدیث دوباره آن لبخند خاص را روی لب‌هایش نشاند. "پس فردا می‌بینمتان."

جونگکوک تمام راه برگشت به بیمارستان را با همان لبخند روی صورتش طی کرد. حتی وقتی نامه‌جوون در راهرو اورژانس او را دید و پرسید: "آیا دوباره آن تاکیکاردی عجیب گرفته‌ای؟" فقط خندید.
دیدگاه ها (۰)

ضربان قلب تو‌🫀پارت ۹فردا صبح، جونگکوک با یک کوله‌پشتی پر از ...

ضربان قلب تو‌🫀پارت ۱۰نقاشی دیوار تمام شده بود. درخت بزرگی با...

ضربان قلب تو‌🫀پارت ۷وقتی آخرین بچه با برچسب قلب روی لباسش به...

ضربان قلب تو‌🫀پارت ۶فضای مهدکودک پر از رنگ بود. روی دیوارها،...

ضربان قلب تو‌🫀پارت ۵روز بعد، ساعت ده صبح. جونگکوک مقابل در چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط