Winner..
شعله ی فندک...چشمانش را روشن کرد..آرام آن را به سمت شمع روی کیک برد و آخرین شمع کوچک را شعله ور کرد.
صدای رعد و برق سکوت تاریک خانه را میشکست ، آنقدر بلند که گوش های آسمان را کر میکرد اما..آرامش بخش بود!
قدمی برداشت ، بر روی سنگ های سرد زمین نشست ، به دیوار پشت سرش تکیه داد و کیک تک نفره ی توی دستانش را مقابل چشمانش گرفت...
با چشمان شاد به شمع های روی کیک نگاه کرد ، شور و شوق چشمانش آنقدر زیاد بود که غم آن را میشد درک کرد..عجیبه ولی او آنقدر خوشحال بود که قلب هر آدمی با دیدن صورت شاد او فرو میریخت...
چشمانش زندگی را میخواند و نفسش ماند یک فلسفه..آخرین خط های یک کتاب غمگین را مینوشت
کیک را به لب هایش نزدیک کرد...چشمان شادش را بست ، لبخند کوچیکی بر لب هایش نشست...
آرزو میکرد ، خاموش..شاید هم پوچ اما هرگز قرار نیست بفهمیم او چه آرزویی داشت...
چشمانش بعد از چند لحظه باز شد...چاقوی تیزی که با پاپیون صورتی رنگ تزیین شده بود را از کنار کیک برداشت... آن را با دقت توی خامه فرو کرد و تیکه ای نازک از کیک را جدا کرد..
قسمت جدا شده را بین دستانش گرفت ، برایش مهم نبود اگر انگشتانش با خامه کثیف شود..آن را بالا گرفت و ذره ای از خامه را با زبونش مزه مزه کرد...
توی تمام زمانی که تیکه کیک خورده میشد ، هرگز لبخند و چشمان شادش تغییری نکرد...همچنان با چشمانش میخندید و به صدای رعد و برقی که گه گاهی خانه را روشن میکرد ، گوش میسپرد..تا اینکه بلاخره کیک توی دستش را تمام کرد...
باقی کیک توی بشقاب را روی زمین گذاشت ، چاقو را برداشت...تقریبا تمام بخش های نیز چاقو با خامه پوشیده شده بود...با خودش خندید ، هرگز یک چاقو را اینقدر بی خطر و زیبا تصور نمیکرد..چاقویی که کیک تولدش را بریده بود هم مثل کیک و چشمان او شاد به نظر میرسید..اما هر چه که باشد...آن یک چاقو بود..تیز ، خطرناک ، برنده و کشنده بود..
نفسش آرام تر شد...انگار نویسنده ی کتاب فلسفی ، قلم را کنار گذاشته بود و فکر میکرد تا چطور پایانی بسازد که آدمی را متحیر کند ، یا آنقدر آن را گیج کند که خواندن آن کتاب بزرگ ترین اشتباه خواننده شوند...نفس آرام او درست مانند یک درنگ بین دو راهی بود...اما چشمان شادش هیچ تغییری نمیکرد..
چاقو را با دوتا دستانش گرفت..
نویسنده تصمیم خود را گرفته بود..
آن را بالا گرفت و سرش را به دیوار تکیه داد..چشمانش با شوق به چاقویی که نوک تیزش درست مقابل چشمانش بود خیره شد..
نویسنده جوهر را پخش کرد
و آن چاقو با دستان خودش به اعماق قلبش فرو رفت..
...و جان او را گرفت..
آن چاقو..آرزویش را برآورده کرد...
چشمان شادش هنوز باز بودند..خون از کنار لب هایش سرازیر شد..و چاقوی زیبایی که به خامه و خون آغشته بود در قلبش بیتابی میکرد...
اشک خون از گوشه ی آن سرازیر شد..بر روی کیک زیبا ریخت و چشمانش را فرو بست...
آرزویش برآورده شد...و بهترین هدیه را در روز تولد به خودش داد ، او در این زندگی یک برنده بود
صدای رعد و برق سکوت تاریک خانه را میشکست ، آنقدر بلند که گوش های آسمان را کر میکرد اما..آرامش بخش بود!
قدمی برداشت ، بر روی سنگ های سرد زمین نشست ، به دیوار پشت سرش تکیه داد و کیک تک نفره ی توی دستانش را مقابل چشمانش گرفت...
با چشمان شاد به شمع های روی کیک نگاه کرد ، شور و شوق چشمانش آنقدر زیاد بود که غم آن را میشد درک کرد..عجیبه ولی او آنقدر خوشحال بود که قلب هر آدمی با دیدن صورت شاد او فرو میریخت...
چشمانش زندگی را میخواند و نفسش ماند یک فلسفه..آخرین خط های یک کتاب غمگین را مینوشت
کیک را به لب هایش نزدیک کرد...چشمان شادش را بست ، لبخند کوچیکی بر لب هایش نشست...
آرزو میکرد ، خاموش..شاید هم پوچ اما هرگز قرار نیست بفهمیم او چه آرزویی داشت...
چشمانش بعد از چند لحظه باز شد...چاقوی تیزی که با پاپیون صورتی رنگ تزیین شده بود را از کنار کیک برداشت... آن را با دقت توی خامه فرو کرد و تیکه ای نازک از کیک را جدا کرد..
قسمت جدا شده را بین دستانش گرفت ، برایش مهم نبود اگر انگشتانش با خامه کثیف شود..آن را بالا گرفت و ذره ای از خامه را با زبونش مزه مزه کرد...
توی تمام زمانی که تیکه کیک خورده میشد ، هرگز لبخند و چشمان شادش تغییری نکرد...همچنان با چشمانش میخندید و به صدای رعد و برقی که گه گاهی خانه را روشن میکرد ، گوش میسپرد..تا اینکه بلاخره کیک توی دستش را تمام کرد...
باقی کیک توی بشقاب را روی زمین گذاشت ، چاقو را برداشت...تقریبا تمام بخش های نیز چاقو با خامه پوشیده شده بود...با خودش خندید ، هرگز یک چاقو را اینقدر بی خطر و زیبا تصور نمیکرد..چاقویی که کیک تولدش را بریده بود هم مثل کیک و چشمان او شاد به نظر میرسید..اما هر چه که باشد...آن یک چاقو بود..تیز ، خطرناک ، برنده و کشنده بود..
نفسش آرام تر شد...انگار نویسنده ی کتاب فلسفی ، قلم را کنار گذاشته بود و فکر میکرد تا چطور پایانی بسازد که آدمی را متحیر کند ، یا آنقدر آن را گیج کند که خواندن آن کتاب بزرگ ترین اشتباه خواننده شوند...نفس آرام او درست مانند یک درنگ بین دو راهی بود...اما چشمان شادش هیچ تغییری نمیکرد..
چاقو را با دوتا دستانش گرفت..
نویسنده تصمیم خود را گرفته بود..
آن را بالا گرفت و سرش را به دیوار تکیه داد..چشمانش با شوق به چاقویی که نوک تیزش درست مقابل چشمانش بود خیره شد..
نویسنده جوهر را پخش کرد
و آن چاقو با دستان خودش به اعماق قلبش فرو رفت..
...و جان او را گرفت..
آن چاقو..آرزویش را برآورده کرد...
چشمان شادش هنوز باز بودند..خون از کنار لب هایش سرازیر شد..و چاقوی زیبایی که به خامه و خون آغشته بود در قلبش بیتابی میکرد...
اشک خون از گوشه ی آن سرازیر شد..بر روی کیک زیبا ریخت و چشمانش را فرو بست...
آرزویش برآورده شد...و بهترین هدیه را در روز تولد به خودش داد ، او در این زندگی یک برنده بود
- ۳.۷k
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط