Part
Part¹⁶
#عشق_سایه_ای
ویو فلیکس
شب، همهچی ساکت بود. صدای قطرههای بارون که به پنجرهی شکستهی پایگاه میخورد، مثل لالایی برعکس بود؛ آروم ولی ناآرام.
داشتم نقشهی حمله رو مرور میکردم، که حس کردم کسی پشت سرم ایستاده.
برگشتم. هیونجین بود.
+نمیتونی بخوابی؟
_نه... ذهنم پره. انگار مغزم داره منفجر میشه.
خندید و اومد کنارم نشست.
+یادمه اولین باری که دیدمت، زیر اون چراغ خیابون، ترس توی چشمت بود... ولی الان، دارم یه جنگجو میبینم.
سکوت کردم، نگاش کردم...
نور کم بود، ولی صورتش واضحتر از همیشه بود.
_و تو...
_تو همون کسی هستی که وقتی همه فرار کردن، موند.
یه لحظه مکث کرد.
+فلیکس... من نمیدونم این راه تا کجا ادامه داره، ولی میدونم اگه یه روزی... همهچی تموم بشه، دوست دارم آخرش تو کنارم باشی.
چیزی تو دلم لرزید. انگار قلبم یه لحظه از تپش افتاد، بعد دوباره شروع کرد، اینبار تندتر.
_اگه قرار باشه این مأموریت آخرمون باشه... من خوشحالم که با توئه.
نفسش عمیق شد، نزدیکتر شد.
برای یه لحظه، فقط صدای نفسهامون مونده بود تو فضا.
+میتونم...؟
لبهام لرزید ولی گفتم:
_آره...
بوسهش آروم بود... ولی پشت اون آرامش، یه آتیش پنهون بود.
یه قول خاموش بینمون رد شد.
اینکه اگه قراره دنیا تموم بشه، ما با هم تمومش میکنیم.
#huynlix
#عشق_سایه_ای
ویو فلیکس
شب، همهچی ساکت بود. صدای قطرههای بارون که به پنجرهی شکستهی پایگاه میخورد، مثل لالایی برعکس بود؛ آروم ولی ناآرام.
داشتم نقشهی حمله رو مرور میکردم، که حس کردم کسی پشت سرم ایستاده.
برگشتم. هیونجین بود.
+نمیتونی بخوابی؟
_نه... ذهنم پره. انگار مغزم داره منفجر میشه.
خندید و اومد کنارم نشست.
+یادمه اولین باری که دیدمت، زیر اون چراغ خیابون، ترس توی چشمت بود... ولی الان، دارم یه جنگجو میبینم.
سکوت کردم، نگاش کردم...
نور کم بود، ولی صورتش واضحتر از همیشه بود.
_و تو...
_تو همون کسی هستی که وقتی همه فرار کردن، موند.
یه لحظه مکث کرد.
+فلیکس... من نمیدونم این راه تا کجا ادامه داره، ولی میدونم اگه یه روزی... همهچی تموم بشه، دوست دارم آخرش تو کنارم باشی.
چیزی تو دلم لرزید. انگار قلبم یه لحظه از تپش افتاد، بعد دوباره شروع کرد، اینبار تندتر.
_اگه قرار باشه این مأموریت آخرمون باشه... من خوشحالم که با توئه.
نفسش عمیق شد، نزدیکتر شد.
برای یه لحظه، فقط صدای نفسهامون مونده بود تو فضا.
+میتونم...؟
لبهام لرزید ولی گفتم:
_آره...
بوسهش آروم بود... ولی پشت اون آرامش، یه آتیش پنهون بود.
یه قول خاموش بینمون رد شد.
اینکه اگه قراره دنیا تموم بشه، ما با هم تمومش میکنیم.
#huynlix
- ۱۷۷
- ۲۸ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط