با همین دست، به دستان تو عادت کردم

با همین دست، به دستان تو عادت کردم
این گناه است ولی جان تو عادت کردم

جا برای من گنجشک زیاد است ولی
به درختان خیابان تو عادت دارم

گرچه گلدان من از خشک شدن می‌ترسد
به ته خالی لیوان تو عادت کردم

دستم اندازه‌ی یک لمسِ بهاری سبز است
بس‌که بی‌پرده به دستان تو عادت کردم

مانده‌ام آخر این شعر چه باشد انگار
به ندانستن پایان تو عادت کردم
دیدگاه ها (۱)

وقت خواب آمد عزیز ِمهربانم، شب بخیرخسته ای، باید بخوابی هم ز...

ﺭﺍﺳﺖ ﺑﮕﻮ !کجای ﺩﻟﻢ ﺭﺍ ﻧﺸﺎﻧﻪ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﯼﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﮔﻮﻧﻪﺑﻪ ضیافت عشقﻣ...

تو با قلبِ ویرانه‌ی من چه کردی؟ ببین عشقِ دیوانه‌ی من چه کرد...

خوشا به بخت بلندم که در کنار منی ِ تو هم قرار منی هم تو بی‌ق...

سفیر کبیر Grand Ambassador

𝒻𝒶𝓀ℯ🌞¹³⁷نمیدونم بهم شک کرد یا نه. ولی حس و حالش تغییر کرده ب...

اعتماد پارت|۳۳|

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط