╭─────────────── 🎀 ───────────────╮

╭─────────────── 🎀 ───────────────╮
✦ پارت ۶۹| مامان ته دیگه کوتاه نمیاد! ✦
╰─────────────── 🎀 ───────────────╯

🏫✨ مدرسه امروز زودتر از همیشه تعطیل شده بود.

بچه‌ها کم‌کم از حیاط بیرون می‌رفتن و من کنار جیا ایستاده بودم و باهاش حرف می‌زدم.

همون موقع ته از ساختمان مدرسه بیرون اومد.

اما این بار تنها نبود.

کنارش یه زن و مرد شیک و خوش‌برخورد راه می‌رفتن.

جیا آروم با آرنج زد به بازوم.

جیا:
آت... فکر کنم مامان‌بابای ته‌ان. 👀

آت:
اوه... جدی؟ 😳

ته همراه پدر و مادرش به سمتمون اومد.

وقتی به ما رسیدن، ته با لبخند کوچیکی گفت:

ته:
مامان، بابا... این آته.

مامان ته با لبخند گرمی جلو اومد.

مامان ته:
سلام دخترم! 🌷

من سریع با احترام سرم رو خم کردم.

آت:
سلام خانم، خوشبختم. 🌸

بابای ته:
سلام آت، خوشحالیم که بالاخره می‌بینیمت.

آت:
ممنونم، منم خیلی خوشبختم. 😊

جیا هم سریع جلو اومد.

جیا:
سلاممم! من جیا هستم! 😄🎀

مامان ته:
سلام عزیزم، خوشبختم.

لیام هم خودش رو رسوند.

لیام:
سلام، منم لیامم.

جین از پشت سر با خنده گفت:

جین:
داداش، چرا این‌قدر رسمی؟ 😂

لیام:
دارم خوب به نظر میام! 😭

جیمین:
سه دقیقه دیگه خرابش می‌کنی. 😂

کوک:
من می‌گم یک دقیقه. 😭

صدای خنده‌ی همه بلند شد.

دایی هم جلو رفت.

دایی:
سلام، من هیون‌وو، دایی آتم.

بابای ته:
سلام، خیلی خوشبختم.

مامان ته:
وای، پس شما دایی آت هستین! خیلی خوشبختم. 🌷

دایی:
همچنین.

اما مامان ته دوباره نگاهش رو به سمت من برگردوند.

چند ثانیه فقط نگاهم کرد...

انگار داشت از سر تا پام رو با دقت بررسی می‌کرد.

بعد ناگهان دستش رو روی قلبش گذاشت.

مامان ته:
وای خدای من... 😭💗

آت:
...؟ 😳

جیا خیلی آروم زیر لب گفت:

جیا:
شروع شد. 😂

مامان ته با ذوق گفت:

مامان ته:
دخترم، تو واقعاً زیبایی!

آت:
خیلی لطف دارین... 🥺

مامان ته:
نه نه! من جدی می‌گم!

نگاهش روی موهام افتاد.

مامان ته:
موهای بلند خرمایی... چشمای سبز... چال گونه... پوست گندمی مایل به روشن... قد بلند...

بعد با تعجب دستش رو روی گونه‌ی خودش گذاشت.

مامان ته:
من تو عمرم دختر به این زیبایی ندیدم! 😭🌷
ماشاالله... ماشاالله!

ته یه تک‌خنده کرد.

ته:
مامان، آروم‌تر! 😭😂

مامان ته سریع برگشت سمتش.

مامان ته:
چیه؟! مگه دروغ می‌گم؟

بابای ته هم خندید.

بابای ته:
نه، فکر کنم امروز دیگه هیچ‌کس نمی‌تونه جلویش رو بگیره. 😂

مامان ته دوباره با ذوق به من نگاه کرد.

مامان ته:
الهی برم برات! 🥹💗
مامان و بابات تو رو از کجا آوردن دختر؟!
اصلاً همچین دختری رو از کجا پیدا کردن؟ 😭😂

جیا زد زیر خنده.

جیا:
مامان آت باید راز زیبایی‌ش رو به شما بگه. 😂

آت:
جیااا! 😭

مامان ته:
نه واقعاً! من هنوز توی شوکم!

بعد ناگهان با ذوق گفت:

مامان ته:
الهی قربونت برم... ان‌شاءالله عروس آینده‌ی خودم بشی! 🥹💗

آت:
😳😳😳

ته:
مامانمممم! 😭😭

لیام:
من فکر کنم ته الان می‌خواد بره زیر زمین. 😂

جین:
ته، صورتت چرا قرمز شده؟ 😭

ته:
قرمز نیست! 😐

جیمین:
خیلی هم قرمزه. 😂

کوک:
گوجه شدی داداش. 🍅😭

ته:
خفه شید دیگه! 😭

اما مامان ته اصلاً توجهی به اعتراض ته نکرد.

مامان ته:
من از الان دارم به نوه‌هام فکر می‌کنم! 😭💗

همه:
😳😂

بابای ته:
خانم! 😭😂

مامان ته:
چی؟! خب بذار خیال‌پردازی کنم! 😂

بعد دوباره با ذوق به من نگاه کرد.

مامان ته:
نوه‌هام اگه شبیه این دختر بشن، انقدر قشنگ میشن که هرجا برن همه برمی‌گردن نگاشون می‌کنن! 😭💗

جین:
بچه‌هااااا! 😭😂

جیمین:
مامان ته دیگه برنامه‌ی آینده‌ی ته رو کامل نوشت! 😂

کوک:
من هنوز تو مرحله‌ی عروسی‌ام، ایشون رفتن بیست سال جلوتر! 😭

جیا:
من عاشق این مامانم! 😂🎀

دایی با خنده سرش رو تکون داد.

دایی:
خانم، شما خیلی سریع پیشرفت کردین! 😂

بابای ته:
من فقط اومده بودم با معلم صحبت کنم...
نمی‌دونستم قراره درباره‌ی نوه‌هامون جلسه برگزار بشه. 😂

همه دوباره زدن زیر خنده.

مامان ته با خنده سرش رو تکون داد.

مامان ته:
نه! من حرفم رو عوض نمی‌کنم! 😌💗
این دختر عروس آینده‌ی خودمه!

آت:
😳😳😳

ته:
مامان... 😭

مامان ته:
چیه ته؟! بذار حرفم رو بزنم! 😂

ته که صورتش از خجالت سرخ شده بود، دستش رو روی صورتش کشید.

ته:
من دیگه واقعاً نمی‌تونم اینجا وایسم. 😭

لیام:
ته فرار نکن! این تازه اولشه! 😂

مامان ته:
ته، کجا می‌ری؟!

ته:
هر جا که شما نباشین! 😭😂

از شدت خجالت سرم رو پایین انداختم و آروم خندیدم.

جیا با شیطنت نگاهم کرد.

جیا:
آت، تو چرا چیزی نمی‌گی؟ 😂

آت:
من واقعاً نمی‌دونم چی باید بگم! 😭

مامان ته با خنده گفت:

مامان ته:
همین خجالت کشیدنت هم قشنگه دخترم! 🥹💗

ته:
مامانمممم!

#پشت_نگاه_سردت #رمان_احساسی #رمان_عاشقانه #رمان_ویسگون #تهیونگ #Taehyung #BTS #آت #جیا #کانگ #والیبال
دیدگاه ها (۱)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط