#بیبی_کوچولو_منPart: ²⁹‌«آی… جونگ‌کوک بزار زمین دارم خفه می‌...

#بیبی_کوچولو_منPart: ²⁸جونگ‌کوک با اون قیافه‌ی جدیِ مثلاً ما...

#بیبی_کوچولو_منPart: ²⁷دستمو گرفت، این بار بدون تردید.نه مثل...

#بیبی_کوچولو_منPart: ²⁶دستش هنوز تو دستم بود… نه محکم، نه بی...

#بیبی_کوچولو_منPart: ²⁵از اتاق جلسه که بیرون زدیم، پا به پای...

#بیبی_کوچولو_منPart: ²⁴«اتاق جلسه – شرکت»روی صندلی نشسته بود...

#بیبی_کوچولو_منPart: ²³«صبح روز بعد»ساعت هفت بود که از خواب ...

#بیبی_کوچولو_منPart: ²²«چند ثانیه سکوت. سکوتی که سنگین‌تر از...

#بیبی_کوچولو_منPart: ²¹«چند ساعت بعد، جلسه‌ی پروژه تموم شده ...

#بیبی_کوچولو_منPart: ²⁰«بعد از دیدن فایل پروژه و صحبت‌های او...

#بیبی_کوچولو_منPart: ¹⁷تقریباً تا ظهر درگیر طراحی بودیم. الب...

#بیبی_کوچولو_منPart: ¹⁶نشستم پشت سیستم و به مانیتور خیره شدم...

#بیبی_کوچولو_منPart: ¹⁴بعد از جلسه، همه از اتاق اومدیم بیرون...

#بیبی_کوچولو_منPart: ⁵+تو یه گرگی؟!دِ برو بابا، گرگ فقط تو ک...

#بیبی_کوچولو_منPart: ⁴شب بود. همه از شرکت رفته بودن، ولی من ...

---#بیبی_کوچولو_منPart: ³به سمت سالن کنفرانس راه افتادم، جون...

#بیبی_کوچولو_من part:²---پدر.ا: شما دو تا همدیگه رو می‌شناسی...

#بیبی_کوچولو_منPart: ¹«29 ژانویه-ا.ت»قهوه ها رو گرفتم و راهی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط