۵۴
مطلب
۱۵۶
دنبالکننده
۲۷۹
دنبالشده
amirreza61
دوش می آمد ورخساره برافروخته بود
تاکجا دل غم زده ای سوخته بود
رسم عاشق کشی وشیوه شهر آشوبی
جامه ای بود که به قامت اوآویخته بود..
جان عشاق سپند رخ خود میدانست
وآتش چهره بدین کار برافروخته بود
گرچه میگفت که زارت بکشم میدیدم
که نهانش نظری بادل من دلسوخته بود..
مهندس عمران..کارمند شرکت نفت.خوزستان
تاریخ عضویت:
۱۳۹۵/۰۶/۱۱
مطالب
کالکشن
ها
هیچ دادهای یافت نشد